بر خلاف باور رایج جامعه ایرانی، معتقدم که پسرها بیشتر از دخترها بابایی اند! پسر بچه ایرانی از وقتی خودش را بشناسد، تلاش می کند که در همه چیز، شبیه پدرش باشد و معمولا او را بزرگترین و قوی ترین قهرمان زندگی اش می داند. وقتی که در مدرسه دعوا بکند و کم بیاورد! احتمالا اولین کسی که اشکهایش را می بیند پدرش خواهد بود یا وقتی که بخواهد مستقل باشد و کسب و کاری داشته باشد اولین و آخرین مشاور او پدر است حتی اگر هیچ سر رشته ای از ماجرا نداشته باشد. برای شخص من اما شخصیت پدرم همیشه راز آلود بود. کم سخن و پرسکوت، چیزی در مایه های ژان والژان داستان بی نوایان. یادم است هنگامیکه در ایام نوجوانی، کتاب بینوایان را می خواندم خیلی سعی می کردم او را در وجود پدرم ببینم دستهای پهن و پینه بسته و قوی اش که همیشه خدا مشغول کاری بودند، اندام ورزیده کارگری با چهره تکیده و آفتاب سوخته و سکوت همیشگی راز آلودش که هر از چندی با ترنم ترانه ای سوزناک به زبان مادری شکسته می شد و گریز دایمی اش از سیاست که حتما می بایست نتیجه تجربه ای تلخ می بود و نیز گریز تعمدی اش از اجتماع - که این یکی را انصافاً به ارث برده ام- وخشمش که بسیار به ندرت اتفاق می افتاد و بی شباهت به انفجار آتشفشان نبود و زندگی سخت و پر مشقتش که هیچگاه باعث شکوه اش نگردید. وعشق بی پایان به فرزندانش که در کارو تلاش بی پایانش متجلی بود، همه اینها چهره یک ژان والژان در دنیای واقعی را برای من به تصویر می کشید.
با غروب خورشید دوازدهم بهمن ماه هشتادو هشت درست ده سال از غروب خورشید زندگی پدرم گذشت و من اکنون بیش از هرزمان دیگر فقدانش را احساس می کنم. مردی که تمام معاشرانش صداقت، سلامت، و مناعت طبعش را می ستایند و من هنوز بعد از گذشت ده سال در این حسرت دایمی ام که چرا هنگام رفتنش نتوانستم بر بالینش حاضر باشم و این خیلی مرا دلتنگ می کند. کاش آنجا بودم،دستش را می گرفتم و دوباره مثل یک مرد به او قول می دادم که مواظب همه چیز باشم تا دیگر نگران چیزی نباشد و او مثل همیشه با آرامش همیشگی اش مرا دعا می کرد و ...
