سالها پیش هنگامیکه نوجوانی ۱۵ساله بودم، هر روز صبح، هنگام رفتن به دبیرستان به ناچار از مقابل تنها درمانگاه دولتی آنزمان شهر، می گذشتم و چه بسا بعضی مواقع، شاهد صحنه هایی نامناسب از مراجعه بیماران به آنجا بودم. اما خاطره یک روز سرد زمستانی، در آن شهر همیشه سرد و بی روح، هیچ گاه از ذهنم محو نخواهد شد هنگامیکه دیدم جمعی زن و مرد روستایی، گریان و پریشان در اطراف یک وانت نیسان قرمز رنگ حلقه زده بودند و شاهد درد کشیدن و شاید جان دادن نوعروسی بودند که قرار بود برای اولین بار مادر شود اما به دلیل زایمان غیر طبیعی و فقر امکانات پزشکی نتوانسته بود کودکش را به دنیا بیاود. او تمام شب را درد کشیده بود و صبح او را با یک وانت نیسان کرایه ای از شصت کیلومتر دورتر از میان جاده های سنگلاخ و پر دست انداز به درمانگاه آورده بودند و تنها دکتر پاکستانی درمانگاه نمی توانست کاری برایش انجام دهد و ناگزیر باید دوباره او را پشت همان نیسان قرمز رنگ به شهر دیگری می بردند که بیمارستان داشته باشد. من برای یک لحظه شاید چهره آن زن جوان رادیدم و از آن پس هنوز نتوانسته ام خاطره اش را ازذهن خارج کنم. آن زن جوان در ذهن من نماد بی عدالتی و ظلم به بخشی از جامعه ایست که همیشه، چوب بی عرضگی و بی لیاقتی مسئولانشان را می خورد. آیا بهتر نبود منابع محدود این مملکت به جای اینکه صرف ادامه جنگی بی حاصل گردد صرف توسعه زیر ساختهای ضروری در کشور می شد.
پ.ن. هروقت که بدخلق می شوم و دیگر نمی توانم خودم را تحمل کنم و دیگران را هم! می دانم که وقت آن رسیده از تهران خارج شوم و چند روزی به خلوت پناه ببرم. تحمل این شهر دیگر واقعا سخت شده است. ظاهرا حال من شده مثل شخصیت داستان مسخ کافکا که هر روز بدون دلیل مجازات می شد!!

