تبليغاتX
سرمایه دل

تقویم را ورق می زنم می بینم  درست دوماه از پاییز گذشته است و ناگهان چیزی در قلبم فشرده می شود هنگامیکه به تمام زیبایی های پاییز فکر می کنم که امسال ندیده ام یا نخواسته ام که ببینم.  بی تردید پاییز اوج اجرای سمفونی زیبای طبیعت است جاییکه آهنگ گاه و بیگاه رعد و خش خش برگها همراه با رقص رنگها و نم نم باران، روح را به پرواز درمی آورد. فصل خاطره های قشنگ است و البته ماندگار، خاطره  خداحافظی وکوچ  پرستوها و دلتنگی های کودکانه این فراق، خاطره تماشای پرواز دسته لک لک ها و مرغابیهای مهاجر که انگار هرسال درست از بالای خانه پدری گذر می کنند. فصل سکوت جیر جیرکها و زوزه شبانه باد و ناله درو پنجره های چوبی قدیمی. فصل رخت عوض کردن طبیعت است و باز شدن صندوق لباسها و بوی نفتالین!  پاییز فصل تلنگر است که هان!دارد دیر می شود. فصل پررنگی و بی رنگیست، عریانی و حیرانی، فصل لبخند کشاورزان است هنگامیکه انبان ها بردوش به سوی انبار می روند. فصل شروع شب نشینی ها و شنیدن افسانه های تکراریست از زبان مادر و مادر بزرگ که هربار انگار تازه روایت می شوند. فصل عشق است و آوازهای عاشقانه! اصلاً پاییز عین زندگیست خود زندگیست که از کنار گوش ما آواز خوان می گذرد و طنازی و جلوه گری می کند. زندگی را در یابیم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:10  توسط علی نوروزی  | 

چیزهایی هست برای فراموشی و چیزهایی برای یاد آوری!  اینست رمز شادمانگی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:22  توسط علی نوروزی  | 

سالها پیش هنگامیکه نوجوانی ۱۵ساله بودم، هر روز صبح، هنگام رفتن به دبیرستان به ناچار از مقابل تنها درمانگاه دولتی آنزمان شهر، می گذشتم و چه بسا بعضی مواقع، شاهد صحنه هایی نامناسب از مراجعه بیماران به آنجا بودم. اما خاطره یک روز سرد زمستانی، در آن شهر همیشه سرد و بی روح، هیچ گاه از ذهنم محو نخواهد شد هنگامیکه دیدم جمعی زن و مرد روستایی، گریان و پریشان در اطراف یک وانت نیسان قرمز رنگ حلقه زده بودند و شاهد درد کشیدن و شاید جان دادن نوعروسی بودند که قرار بود برای اولین بار مادر شود اما به دلیل زایمان غیر طبیعی و فقر امکانات پزشکی نتوانسته بود کودکش را به دنیا بیاود. او تمام شب را درد کشیده بود و صبح او را با یک وانت نیسان کرایه ای از شصت کیلومتر دورتر از میان جاده های سنگلاخ و پر دست انداز به درمانگاه آورده بودند و تنها دکتر پاکستانی درمانگاه نمی توانست کاری برایش انجام دهد و ناگزیر باید دوباره او را پشت همان نیسان قرمز رنگ به شهر دیگری می بردند که بیمارستان داشته باشد. من برای یک لحظه شاید چهره آن زن جوان رادیدم و از آن پس هنوز نتوانسته ام خاطره اش را ازذهن خارج کنم. آن زن جوان در ذهن من نماد بی عدالتی و ظلم به بخشی از جامعه ایست که همیشه، چوب بی عرضگی و بی لیاقتی مسئولانشان را می خورد. آیا بهتر نبود منابع محدود این مملکت به جای اینکه صرف ادامه جنگی بی حاصل گردد صرف توسعه زیر ساختهای ضروری در کشور می شد.  

پ.ن. هروقت که بدخلق می شوم و دیگر نمی توانم خودم را تحمل کنم و دیگران را هم! می دانم که وقت آن رسیده از تهران خارج شوم و چند روزی به خلوت پناه ببرم. تحمل این شهر دیگر واقعا سخت شده است. ظاهرا حال من شده مثل شخصیت داستان مسخ کافکا که هر روز بدون دلیل مجازات می شد!! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:57  توسط علی نوروزی  | 

من خیلی احمق بوده ام این سالها، که فکر می کردم باید دنبال خدا بگردم و پیداش کنم! خوب که فکر می کنم، می بینم، من که اونو گم نکردم. اون بود که دست منو گرفت، آوردم تو این دنیا ولم کرد، بعد تو شلوغی دنیا فراموشم کرد. مدتها من مثل جوجه کبوتری که بیرون از آشیانه افتاده باشه، چشمام به سمت آسمون بود و  بال بال می زدم ولی حالا می بینم که چاره ای نیست! باید با واقعیت کنار بیام. درست مثل رابینسون کروزوئه! دیگه هیچ کاری نمی کنم تا اون خودش بیاد و منو پیدام کنه. از این به بعد من فقط مسئول اعمال خودم هستم، فقط مسئول اعمال خودم، فقط.!  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:31  توسط علی نوروزی  | 

سالها پیش که در دل طبیعت و روستا زندگی می کردم باغ گل بسیار زیبایی، درست کنار مزرعه کوچک پدری ما قرار داشت که متعلق به مردی ثروتمند ولی صاحب ذوق بود. البته این باغ گل بخش کوچکی از یک باغ بزرگ بود که انواع و اقسام درختان میوه هم داشت که ما گاهی دزدانه حظی از آنها می بردیم! اما برای من این باغ گل جذابیت خاصی داشت و به نوعی بدان وابسته و علاقمند شده بودم. همیشه چند باغبان پیر در میان درختچه ها و گلهای رنگارنگ در جنب و جوش بودند و انصافاً زیبایی بی نظیری هم می آفریدند از اواخر زمستان این گلستان زیبا با غمزه نرگس ها از خواب بر می خاست و تا شروع فصل سرما رقص رنگها و مغازله پروانه ها و  دلبری پرندگان کوچک در آن ادامه داشت. گاهی که فرصتی می شد درمیان گلها قدم می زدم و هرکدامشان را خریدارانه از تمام جهات می نگریستم و در شیارهای حاشیه گلها دراز می کشیدم و آرزو می کردم بتوانم روزی باغچه ای به همین زیبایی بدست خودم ایجاد کنم و این داستان چند سال ادامه داشت هنوز بوی گلهای رنگارنگ، در خاطره من باقیمانده است...

 اما از آنجا که انگار قرار نیست دلخوشی های این جهانی ما پایدار باشد دست تقدیر از آستین زیاده خواهی و طمعکار ی انسان بیرون آمد.  همه آن باغ زیبا به کسانی فروخته شد که فقط پول و در آمد بیشتر انگیزه حیاتشان بود و بس. و دیگر گلهای زیبا نمی توانست روح طماعشان را ارضا کند و من شاهد این بودم که در یک روز سرد زمستانی آن گلهای قشنگ در حالی که همه در خواب بودند با گاواهن، گردن زده شدند وباغ رویاهای من در زیر خاک مدفون گردید. درختان هم که بزرگتر و قوی تر بودند با کمک زنجیر و تراکتورهای نیرومند از ریشه در آمدند. انگار نه انگار که روزی اینجا میعادگاه پروانه ها و چلچله ها بوده است. از آن پس زمین، تیره پوشید و دیگر "نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان" اعتراف می کنم که این یک تراژدی واقعی از دوران کودکی و نوجوانی من بوده است و این پرسش همیشگی بی پاسخ برایم باقی مانده که: چگونه انسانهایی راضی می شوند گلستانی را برای پول و قدرت بیشتر، شخم بزنند و نابود کنند.

 اما بعدها که از روستا و طبیعت لطیفش فاصله گرفتم و در این شهر تیره، گرفتار قیر و سیمان و آهن شدم، هر روز شاهد این هستم که گلستانها و بوستانهایی پژمرده و ویران می شود. گلستانهایی از جنس احساسات و عواطف پاک انسانی و بوستانهایی از قماش  اصالت و شرافت و ایمان و مردانگی، هر روز، هزاران گل لبخند بر چهره کودکان سرزمین من می پژمرد و بی روح می شود و هزارا ن باغ آرزو با آه سوزناک جوانان میهنم می سوزد و خاکستر می شود، من در این سالها، دوبارشاهد حمله به گلستان کوی دانشگاه بوده ام و پس از آن شاهد مهاجرت هر روزه چکاوکها از گلستان میهنم. من شاهد غلبه نفیر گلوله ها برآواز قناریها و نیز نظاره گر قهقه جغدان و ناله بلبلان بوده ام. من شاهد ایمانها و عشقهایی بوده ام که به تاراج رفته اند. آنقدر در این سالها پژمردگی و اندوه دیده ام که دیگر فراموش کرده بودم روزگاری آرزوی ساختن باغچه ای زیبا و رنگارنگ در سر داشته ام. اما من امروز در میان خاکستر خاطرات و آرزو های سوخته ام با آن امید زنده ام که روزی در میان گلستانی که جوانان میهنم ساخته اند، در حالی که از عطر گلها سرمست شده ام آخرین نفسهایم را همنوا با چلچله ها فریاد کنم" برای سرودن ترانه آزادی میهنم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:1  توسط علی نوروزی  | 

امشب، شب شهادت امیرالمومنین است. شاید تاکنون صدها مرتبه به لحظه ای که حضرت، ضربه شمشیر را بر فرق خویش احساس کرده، اندیشیده ام و انگار هربار فریاد" فزت ورب الکعبه اش" را شنیده ام. من نمی دانم  فریاد علی(ع) در آن لحظه از شوق وصل خداوند بود یا فصل بندگانش که اینچنین مشتاقانه مرگ را پذیرا گردید و درک نمی کنم که چرا این مرد، اینقدر بی قرار بود برا ی کشته شدن! 

 این روزها که ایام سر به گریبانی امثال منست، بارها به حالات و احوالات کسانی، در لحظات خاصی از عمرشان اندیشیده ام، لحظه سربازان بی نام و نشانی که سوزش گلوله را ـ ولو هرچند کوتاه ـ در سینه هاشان احساس کرده اند، لحظه مادرانی که خبرمرگ فرزند شنیده اند یا لحظه دوستانی که ازخیانت عزیزانشان آگاه شده اند، لحظه مردان و زنان بزرگی که اسیر نامردمان شده اند و کنجکاوم بدانم هریک از ایشان در آن لحظات به چه می اندیشیده اند. شاید هنگامی هم که حسین(ع) خطاب به دیو سیرتان فریاد می زد" اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید" همان احساس پدرش را داشته است.  این روزها و شبها مشحون از این لحظات به ظاهر تلخ است. از این افکار پیچاپیچ در هم می پیچم و تمام تنم درد می شود. دردهایی که بر پیکرم سنگینی می کند و احساس می کنم همه جای تنم زخمی شده است  زخمهایی که  زخمه بر روحم می زنند. گوشها و چشمهایم را می بندم تا شاید دیگر چیزی نشنوم و نبینم اما هنوز انگار این فریادهای علیست که بالاتر همه نواها و آواها در درونم پژواک می کند. شاید چاه تاریک دیگر پر شده است و تاب نگهداری ناله های مولا راندارد. این روزها انگار علی(ع) از درد فریاد می کشد باز انگار این علیست که در کوچه ها، سراسیمه می رود و بغض آلود فریاد می کند که،" اگر مردان مسلمان از شنیدن خبر اهانت به یک زن نامسلمان بمیرند نباید سرزنش بشوند "و من آتش می گیرم و خودم را سرزنش می کنم، چرا که بسیار اخبار از نامردیها و مظالم به خواهران و برادران ایمانی شنیده ام و هنوز زنده ام. اکنون از اینکه مرا علی نام نهاده اند شرمگینم! ای کاش!پیام علی(ع) را نشنیده بودم، شاید این روزها و شبها رنج کمتری می کشیدم. امشب، شب رهایی علی(ع) و گرفتاری منست در هزارتوی افکار ویرانگر و هجوم سوالات بی پاسخ.

پ.ن دیگر بدنبال هیچ ایمانی نیستم اگر برایم آرامش بیاورد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:15  توسط علی نوروزی  | 

مدت زمان زیادی این مثنوی تاخیر شد. از تمام دوستانیکه در این مدت جویای حال من بودند سپاسگزاری می نمایم. این انتخابات جدای از نتیجه اش پیامدهای زیادی به همراه داشت و در فرآیند آن سوتفاهمات زیادی برای بخش اعظمی از ملت و دولتمردان رفع گردید. افسانه صداقت و ولایت مداری احمدی نژاد از جمله داستان سرایی هایی بود که به ضرب و زور تبلیغات ناشیانه برای بسیاری باورپذیر شده بود، لکن با زشت کاریها و رفتارهای متکبرانه وی، طومار این توهم از هم دریده شد. و آنچه ملت اکنون از وی مشاهده می کند چهره ای بی نقاب است که در واقع تصویر توهمات و اندیشه های خودشان است چرا که:" خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی راعوض نمی کند مگر اینکه خودشان بخواهند".  افسانه کاریزمای موسوی و خاتمی هم به تاریخ سپرده شد چه آنها که به رسالت تاریخی خود در زمان مناسب عمل نمی کنند قطعا در پیشگاه  ملت و تاریخ پاسخگو خواهند بود. سوتفاهم قدرت و شکست ناپذیری  هاشمی ازجمله توهماتی بود که در این عرصه متزلزل شد و اکنون هاشمی می تواند با فراغت بیشتر، تکمله ای بر کتاب خاطراتش بنویسد و در آن اسرار مگو را باز گوید. "جمهوری اسلامی" نیز از جمله رویاهای مردمان این سرزمین بود که ظاهرا پرونده اش به بایگانی سپرده خواهد شد، چرا که وقتی اراده رییس جمهور در طول اراده خدا قرار بگیرد! مگر می توان از جمهوریت سخن گفت؟ در هر حال چه در این انتخابات تقلب شده باشد و چه انتخابات سالم بوده باشد، ما مواجه با این خواهیم بود که اصل جمهوریت در این کشور به محاق برود چرا که احمدی نژاد تا این پایه نشان داده که اعتقاد چندانی به رفتارهای دموکراتیک ندارد. و به عبارت دیگر ما  درحال تجربه کردن یک عقبگرد تاریخی دیگریم. بسیاری سو تفاهمات و پندارهای دیگر هم در محک تجربه قرار گرفت که از آن می گذرم.

در زندگی هر انسانی شاید، لحظاتی است که وی نه آرزوی مرگ که آرزوی نیستی می کندو من این روزها گاهی چنین احساسی داشته ام. اما در این میانه، من و هم نسلانم، هر روز سرگشته تر از دیروزیم، انگار همین دیروز بود که در قامت پسرکی دوازده ساله با شوق وصف ناپذیر در پایگاهی روستایی، در حال آموختن فنون جنگاوری و دفاع از میهن و عقایدم بودم، عقایدی که به زعم من، روزی بر تمام جهان حکمفرما می گردید و بنیاد ظلم و تبعیض را ریشه کن می نمود و پرچم توحید و عدالت را در جهان بر می افراشت. در رویاهای من، مردان و زنانی بزرگ، با صورت زمینی و سیرت آسمانی جای داشتند که می توانستند الگوی عینی یک جامعه آرمانی و الهی را به تمام جهان ارایه دهند. ما به عشق آنها بزرگ شدیم، درس خواندیم و مبارزه کردیم. اما تلخکامی آنجاست که بعد از سالها انسان از درون گسیخته شود و مجبور باشد که بخشی از وجودش را از دست بدهد شاید که رنج کمتری ببرد. این روزها خونها، آبروها و اشکهای زیادی ریخته شده و غرورها و قلبهایی شکسته شده، دایماً اخبار ناخوشایندی از همه جا به گوش می رسد و من اکنون یقین دارم که دیگر یک انقلابی - از هیچ نوعی -نیستم،  هر چند که دوست می دارم هنوز با نغمه های شیرین اوایل انقلاب به خواب بروم و با ضرب آهنگشان از خواب برخیزم، اما من امروز صرفا، زخمی و دردی بر پیکر این جامعه هستم و می خواهم این روزها با مادران و پدران داغدار، همنوا شده، اندوه را فریاد کنم و با تصور ناله های یاران دربند، بگریم. یقیناً ستمگران، مستوجب نفرین الهی اند که اگر چنین نبود، دستشان به خون آغشته نمی شد. اما من، تنها نگران آن روزی هستم که از نحوست این نفرین ناخواسته، مجبور باشم، یاد خدا را درپشت درهای بسته یا سردابه ها و دخمه ها به جای آورم. در پایان می خواهم این کلام را از سفیر رحمت الهی فریاد کنم که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:23  توسط علی نوروزی  | 

قبل از بیان هر مطلبی باید اعتراف کنم که، تا ساعت ده و ربع  دیشب علی رغم تمام انتقادات و تعریضاتی که به سیاستهای عجولانه و بعضاً نابخردانه محمود احمدی نژاد داشته ام، هنوز در اعماق قلبم او را دوست داشتم چرا که می پنداشتم، وی اگر چه توانمند و با تدبیر نیست، اما مهربان و دلسوز است و تلاش وی در جهت کاهش فاصله های اجتماعی و التیام زخمهای چندین ساله محرومین - با هر انگیزه ای- قابل تقدیر است اما آنچه در شوی تبلیغاتی وی در شب گذشته نمایش داده شد، خط بطلانی بر پندارهای من کشید، چرا که من هر گز نتوانسته ام، سو استفاده از اشکهای بیوه زنان و کودکان معصوم را برای کسب  قدرت بپذیرم.  راستش را بخواهید تصور نمی کردم احمدی نژاد راضی شود که برای کسب چند رای کرامت هموطنان ما چنین زیر سوال برود و اشکهای معصومانه آن دختر شهید چنین بازیچه سیاست گردد. این نمایش، اوج شناعت ماکیاولیسم سیاسی بود. وقتی این رفتار ها را با رفتار پیشوایان مذهبی ـ که اینان مدعی ییروی از آنانند ـ مقایسه می کنم که مخفیانه و بدون ادعا سعی در اکرام ایتام و محرومان جامعه داشته اند، حقیقتاْ ازاینکه در چنین ساختار فاسدی مجبورم رای بدهم احساس شرمساری می کنم.  و در شگفتم که واقعاْ این چگونه انحطاطیست که گریبانگیر مردمان ما شده است که در آن هر نوع هدفی هر گونه وسیله ای را توجیه می کند.

 اگر وظیفه حکومت صرفاً رفع حوایج اولیه از طریق بنگاههای خیریه و پرداختن هدایای نقدی و ... بود، چه بسا امثال محمدرضای پهلوی بهتر می توانست با تکیه بر پول باد آورده نفت این مهم را به انجام برساند و نیازی به این انقلاب خونین و اینهمه مرارت نبود آیا سزاوار است که پس از گذشت سی سال از انقلابی که داعیه ارزشمداری و اخلاق دارد ما شاهد این رفتارها باشیم و برای رسیدن به اهداف پست سیاسی، چوب حراج بر شرافت و کرامت انسانها بزنیم و برا ی انجام وظایفمان، بر شهروندان منت بگذاریم و بدتر آنکه انتظار داشته باشیم مورد تایید مجدد قرار بگیریم. ظاهراً حال و روز بقیه مدعیان نیز بهتر از این نیست متاسفانه در بازار سیاست این سرزمین همه گندم نمای جو فروشند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:53  توسط علی نوروزی  | 

سخنان محمود دولت آبادی در نقد انقلاب فرهنگی و شنیدن ضجه هایش پس از سالها، خیلی دور از انتظار نبود اما واقعاْ برای من شنیدن این حرفها از دکتر سروش دور از انتظار بود.  محمود دولت آبادی را از نوجوانی شناخته ام و از آنجا که روستا زاده ام و داستانهایش حال و هوای روستا دارد، بسیار با وی هم ذات پنداری کرده و می کنم و اعتقاد دارم که وی، ناب ترین و واقعی ترین ودر عین حال، تلخ ترین تصویر از روستا را در چند دهه گذشته از روستا های ایران ارایه داده است. به نظر من پیرمرد حق دارد از معادلات وتعاملات پشت پرده سیاست و قدرت در ایران بی خبر باشد چنانکه اگر خو شبین باشیم در این عرصه کلاه گشادی هم سر دکتر سروش رفته است، اما اینکه ناله ای توسط یک دانشمند و فیلسوف چنین پرخاشگرانه پاسخ داده شود، واقعا عجیب است. ظاهراْ دکتر سروش به تلافی رنجهای چند ساله اخیر قصد کرده همه را بنوازد و شاید غافل از اینست که سروش و ادبیاتش اگر دلنشین است بواسطه "مدارا و مدیریت" است.

 نکته اینکه سروش اگر چه استاد است اما در این شیوه جدید که در پیش گرفته، لازم است ابتدا نزد شریعتمداری و حسینیان شاگردی کند.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:18  توسط علی نوروزی  | 

  همه چیز وقتی شروع می شود که هنگام برخاستن از خواب احساس سنگینی و بیزاری کنی اما چاره ای جز بیداری نداشته باشی چرا که مواجب بگیری و ناچار که حضورت را ثبت کنی و هر روز با پای خودت به زندان بروی و مجبور باشی اراده و اندیشه ات را به حراج بگذاری وکارهایی را که دوست داری عقب بیاندازی تا کارهایی را که دیگران دوست دارند انجام بدهی و هنگام رفتن به محل اسارت، حضور پسرک دستفروش و پیرزن گدا و کارگرهای کنار میدان با نگاههای منتظر، هیچکدام احساسی در تو بر نیانگیزد و وقتی که ناچار باشی رگه های معصومیت را در عمق چهره بزک شده دخترکان خردسال  جستجو کنی و چیزی نیابی. در طی روز به کسانی که دوستشان نداری لبخند بزنی و خزعبلات دیگران در خصوص عقایدشان و سر گرمی هایشان را بشنوی و مدام مجبور باشی عین دلقکها بخندی حال آنکه درونت در تهوع باشد، هنگام ظهر عبادتی بی لذت را که تکلیف شده در میان جماعتی نشخوار  کنی و از سر عادت، غذایی را که خودت انتخاب نکرده ای بخوری و سر میز غذا با کسانی که دوست نداری همسفره بشوی و با شنیدن چیزهایی که دوست نداری سر تکان بدهی و لبخند بزنی مبادا بی ادبی کرده باشی!  وقتت را با مرور گذشته و سنبه زدن به دیوارهای ذهنت تلف کنی و به ناچار به تلفنهایی که دوست نداری پاسخ بدهی و مدام پیامک هایی را که خارج از اراده ات بر تو تحمیل می شود را  پاک کنی و دفترچه  آرزوها ی از دست رفته را ورق بزنی و آنوقت آرزوهای کودکیت را بیاد آوری و غمگینانه و دیوانه وار بخندی و هیچ چیز شادت نکند حتی لبخند کودکی در آغوش مادر که تازه نیشدندانی در آورده و تو را می نگرد و  به تودهن کجی می کند. و وقتی که مجبور باشی طبیعت را در مستندهای تلویزیونی پایان شب جستجو کنی و نیابی و هنگام  رفتن به رختخواب از آنچه که در طی روز گفته ای و شنیده ای و خوانده ای و اندیشیده ای بیزار باشی و آرزو کنی که دیگر صبحی نباشد...

 با این اوصاف مطمئن می شوی که از نگاه دیگران افسرده ای و طبیب لازم! و باید که به تنهایی خودت پناه ببری و تو  که قبلا طبیب و تنهایی را هم امتحان کرده ای و نتیجه نگرفته ای، مجبوری که با خودت جمله همیشگی ات را تکرار کنی که، "این  نیز بگذرد" و با این امید بخوابی که وقتی بیدار می شوی اوضاع جور دیگری باشد و تو جور دیگری باشی و ...

پ.ن ۱ با پوزش خواهی از دوستانی که کامنت گذاشته بودند، پست قبلی حذف شد چون مطلب بی ارزشی بود 

پ.ن ۲ اگر موسوی همینطور پیش برود شاید مجبورباشم  برای آخرین بار تجدید نظر کنم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط علی نوروزی  | 

این روزها جامعه دوباره دچار تب انتخابات شده است اما ظاهرا نسبت به این ویروس مقاوم شده که عوارض آن چندان تظاهر نکرده است، اما آشفته بازار سیاست انگار از کسادی درآمده و جانی تازه گرفته است، در این میان آنچه شاید مهیج و برانگیزاننده بوده، حضور میرحسین موسوی و صحبتهای وی در محافل است. صادقانه بگویم اینجانب با آنکه خودرا اصلاح طلب می دانم، اما از آمدن خاتمی احساس خاصی نداشتم چرا که  تقریباً به نماندنش یقین داشتم. من اغلب با مفهوم اصلاح طلبی و برداشتهای رایج از آن در جامعه مشکل داشته ام. از زمانی که برای یافتن پاسخ پرسشهای بی پایانم، آرامش روستایی خودم را قربانی کردم و در غریبستان تهران سرگردان شده ام، نتوانسته ام پاسخی در خور بیابم. اما اطمینان دارم آنچه در مقطعی از تاریخ این سرزمین طرح می شد، اصلاح طلبی راستین نبود.

   از شخص خاتمی ـکه البته به وی بابت عملکردش انتقاداتی دارم ـ که بگذریم، اصلاح طلبی مبلغان راستینی هم نداشت، در اندیشه بسیاری از مدعیان اصلاح طلبی، شعارهای اصلاح طلبانه ویترینی برای فروش کالای سیاست و خرید آرا در مسیر کسب قدرت بودند که در مقطعی زرق و برق آن مردم را جذب می نمود. همانا فرد پرستی و مجیز گویی و عوامفریبی در چهره ای دیگر ظاهر شده بود که اساسا در تعارض با اصلاح طلبی مورد ادعا بود. در آن هیاهو کسی از عدالت سخنی نگفت و اگر گفت برای نفی آن بود، در بحبوحه آن قیل و قال، کسی از دخترکان معصوم روستایی که آرزوهاشان در کنج خانه ها می پوسید، سخن نمی گفت مگر به قصد یک انتفاع سیاسی، کسی از شکسته شدن غرور و استخوانهای مردان این سرزمین و شرمندگیشان در مقابل فرزندانشان زیر بار مشکلات معیشت، سخنی نمی گفت مگر برا ی باج خواهی های بی پایان و شرم آور سیاسی، کسی از پژمردگی و پریشانی چهره زنان سرزمین من سخنی نگفت، مگر با انگیزه تبلیغ چهر آرایی! و هیچ کس در این میانه، از پژمردن هزاران باغ آرزوهای جوانان گرفتار اعتیاد سخنی نگفت و اصلا کسی آنها را ندید از فساد لجام گسیخته و هزارفامیل و زدو بندهای کریه سیاسی، سخنی گفته نشد مگر در تسویه حسابهای سیاسی، هیچ اشکی برای ریختن خون جوانان بیگناه در کوی دانشگاه ریخته نشد مگر اشکهای تمساحان دریای سیاست. در این وانفسا، شرافت و مردانگی و صداقت به تمسخر گرفته شد و  عدم صداقت، عهد شکنی ها و بی تقوایی تمجید شد. فرد پرستی نه تنها مذمت نشد بلکه بر طبل بت سازی و کیش شخصیت کوفته شد و  اندیشه و آمال اصلاح طلبانه به تمامی هزینه جاه طلبی مشتی انسان هوسران قدرت پرست و هوچی باز گردید و سرمایه اجتماعی پشتوانه آن نیز به تمامی به حراج و تاراج رفت. در این سالها بر طبل نفرت کوبیده شد و تنها تفاوت این بود که مظهر تنفر تغییر یافته بود و اساس آن همچنان تقدیس می گردید، همه چیز مجاز شمرده شد اگر در مقام مجیز بود. ظهور احمدی نژاد نتیجه مستقیم آن کجرویها و عوامفریبی هاست. البته ذکر این موارد به معنای نفی برخی دستاوردهای اصلاحی نمی باشد اما تردیدی ندارم که جریان اصلاح طلبی در صحنه عمل دربسیاری موارد ناقض اصول خودش گردید.

 بگذریم! اما من، در تمامی این سالها موسوی را دوست داشتم. اورا دوست داشتم چو ن علی وار سکوت پیشه کرده بود. من به عنوان فرزند این انقلاب که همیشه تلاش بر اندیشه و زیست انقلابی داشته ام،  موسوی را هنوز یک انقلابی راستین می دانم. من موسوی را به خاطر مدیریت آن جنگ نفرت انگیز ستایش نمی کنم. من او را به دلیل ثبات و صلابت رایش ستایش می کنم. موسوی می تواند فریاد فرو خورده هزاران انقلابی راستینی باشد که بسیاریشان در راه آرمانشان کشته شدند. وبسیاری از آنها به ناچار در غایله اصلاح طلبی و فتنه احمدی نژادی سکوت پیشه کردند، انتخاب موسوی شاید از دید برخی گامی به عقب شمرده شود اما دراین وانفسای پرشتاب کجرویها این عقب رفتن عین پیشرویست چرا که بازگشتن از یک مسیر اشتباه خواهد بود. من موسوی را با این جملات به یاد می آورم:۱

...درجاهاي مختلف داريم و افراد گوناگوني هم داريم كه با رأي هم روي كار آمدند يا با يك انقلاباتي روي كار آمدند و عملا بعد از يك مدتي به خاطر تمركز قدرت در دست خودشان و اينكه بر همه اهرمها سوار بودند هم رأي ساختند، هم تمام نظام را قبضه كردند و هم نيروهاي مادام العمر شدند...و آيا در اين كشورهائي كه اينقدر محتاطانه نسبت به دادن قدرت به يك فردعمل كردند، آيا اين محتاطانه عمل كردن باعث عدم پيشرفتشان شده؟ باعث عدم رشدشان شده؟ آيا ژاپن امروز قوي پيش نميرود؟ اروپاپيش نميرود؟ كشورهاي ديگر از نظر صنعتي ، فني ، اقتصادي و نظير اينها پيش نيمروند؟ ما ارتباط كاذب بين جمع كردن زياد از حد اقتدار دست‌يك‌فرد و پيشرفت كشور به وجود نياوريم. اقتدار زياده از حد باعث‌عقب افتادگي‌ يك‌ كشور ميشود، پيشرفت كشور نميشود، اگر اقتدار زياد در دست يك‌فرد ميتوانست براي يك كشور خوشبختي و پيشرفت بيافريند ما در زمان پهلوي بايستي پيشرفته ترين كشور جهان مي‌بوديم. چرا كه همه قدرتها دست شاه بود. آن اقتدار ميتوانست همه چيز را در اينجا بكند. اينكه ما فكر بكنيم حاكميت اسلام هست، ارزشهاي اسلامي هست، مردم بيدار هستند، بله خوب اينها نعمت هائي است كه بر اثرمبارزه مردم به دست آمده، به همين دليل مجلس خبرگان اول با بدبيني نسبت به تمركز قدرت نگاه ميكرد، چه اتفاقي افتاده كه ما در اين ده سال اين بدبيني را نسبت به اين تمركز قدرت تا اين حد زياد داريم‌ از دست ميدهيم؟ ما ميگوئيم تمركز به اندازه كافي بايد باشد، جائي اين مسؤوليت بايد متمركز باشد كه از آنجا بشود سؤال كرد، قدرت و اقتدار جائي بايد باشد كه بشود از آنجا مسؤوليت خواست و اگراين اختيارات در جائي تمركز پيدا بكند كه قدرت سؤال نباشد خوب يكسال ، دو سال ، پنج سال ، ده سال ، ما كه قانون اساسي را براي يك فرد نمي‌نويسيم ، كساني هم كه قانون اساسي را در مجلس خبرگان اول نوشتند ، يقيناً فكر نميكردند كه قانون اساسي را براي دو سال ، سه سال يا ده سال مي نويسند...

 این نوع نگاه انقلابی آیا قابل تحسین نیست و آیا شایسته نیست این نوع نگاه به قدرت تقدیس شود. شاید حرفهای آن روزها و این روزهای موسوی مرهمی بر زخمهای چندین ساله این سرزمین باشد.  شاید  امیدی برای فردایی ... شاید

۱: بخشی از سخنان مهندس موسوی در جلسات بازنگری قانون اساسی سال ۱۳۶۸ 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:24  توسط علی نوروزی  | 

واپسین روزهای سال ۸۷ است.  نو شدن و بیداری طبیعت در فصل بهار برای من شاید، یک انگیزه برای ماندن و ادامه دادن است در این روزها ایمیلی از یک دوست به من رسید که شامل یک شعر ازپابلو نرودا بود.  این روزها بار ها آن را خوانده ام شاید در آغاز سال نو و نو شدن طبیعت خواندن آن برای دوستان جالب باشد.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر سفر نكني،

اگر كتابي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر از خودت قدرداني نكني،

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر برده عادات خود شوي،

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي…

اگر روزمرگي را تغيير ندهي

اگر رنگ‌هاي متفاوت به تن نكني،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني،

 تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر از شور و حرارت،

اگر از احساسات سركش،

و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش

وامي‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوري كني…

 تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن

را عوض نكني،

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،

اگر وراي رويا نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‌ات

وراي مصلحت‌انديشي بروي…

 امروز زندگي را آغاز كن!

امروز مخاطره كن

 

 شعر از: پابلو نرودا

مترجم: مرحوم شاملو

 فرا رسیدن سال نورا به همه دوستان تبریک می گویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:37  توسط علی نوروزی  | 

تا کنون تلاش زیادی کرده ام که این خانه از آلودگیهای سیاست پاک بماند اما افسوس که ظاهراْ در این سرزمین غمزده، از تیر غمزه این عروس هزار چهره گریزی نیست.این روزها بحث آمدنها و نیامدنهاست و اینکه یک ناجی بیاید و این کشور را نجات دهد یا یک منجی بیاید و آن را تحویل صاحب اصلیش بدهد!  یکی چکمه های رضا خانی پوشیده و با اطوار انقلابی صحبت از کارآمدی و توان اجرایی می کند و دیگری در هاله ای از تقدس!  علم دموکراسی برداشته و  زمزمه انتحار سیاسی سرداده  دیگری آنچنان ناز و عشوه  بنا نموده که تو گویی چرخش سماوات و گردش کرات با اشاره ابروی اوست. هر یک ازین سیاسیون جوری رفتار می کنند که انگار دنیا بر محور وجود ایشان می چرخد.

صحبت آمدن  یا نیامدن اشخاص چنان پررنگ شده که حاشیه ها برمتن غلبه کرده ودر این میانه یکی نمی پرسد. که این هیاهو برای چیست؟ اگر برای انتخابات است، کدام انتخاب؟ آیا این آقایان نماینده ۷۰ میلیون جمعیت این کشورند؟ شکی نیست که اینها پروردگان یک ساختار سیاسی شدیداً گزینش شده و تنگ نظرانه اند که البته  برخیشان با همین استانداردهای موجود تعریف شده هم کمی انحراف دارند!این هم  ازتیرگی و تیره روزی ایرانیان است که در این مملکت  قحط الرجال، آقایان مردم را انتر خودشان کرده اند. به عقیده من قبل ازاینکه به انتخابات و نامزدهای انتخاباتی بپردازیم باید انتخابگر منصف و با شعور داشته باشیم. ایران کشوریست که همه چیز در آن گرفتار افراط و تفریط است و در آن حاکمان یا خدایگانند و سایه خدا و جانشین او یا مردمانی هرزه و هوسباز و وطن فروش و بی ایمان و در این میانه فضای بازی جالبیست برای موج سوارانی که الحق خوب رگ خواب ملت را یافته اند. یکی با چلوکباب و نان بربری ملت را خام می کند دیگری با بوی نفت و کسی هم با وعده پول نقد.

 من نمیدانم در کشوری که مردمانش  عافیت طلبی و مفت خواری را هنر می دانند اینقدر افاده برای چیست؟  مردمی که آرمانش خاتمی باشد یا احمدی نژاد در هر حالت راضی به حد اقل شده است واین حال و روز ملتیست که مقلد است حتی در سیاست و در اندیشه ورزیدن.  ملتی که نمی تواند یا نمی خواهد از خودبزر گ بینی بیمار گونه اش دست بکشد و پشت تاریخ و تمدنی که دیگرا ن ساخته اند و دیگر وجود ندارد، پنهان شده و با همه عدم صداقت و بی عرضگی در اداره امور داخلی، داعیه رهبری بر کاینات را دارند. مردمی که از زمین و زمان طلبکارند و دایم دنبال بهانه جویی و دشمن تراشی اند. این مردمان ناصادق ناپرهیزگار تا نپذیرند که خوی افراطی و رو به تزاید منفعت طلبی را در خود مهار نمایند و تا زمانیکه به خاطر مسلمان بودنشان از خدا و کائنات طلبکار نباشند، حال و روزشان همین است البته همیشه امیر کبیر ها و مصدق هایی مسیر را اشتباه خواهند پیمود، اما این ملت آنهار ا سرجایشان خواهد نشاند! و رضاخانها را کشف نموده، پرورش خواهد داد.  مشکل جامعه ایران سیاسی نیست این مساله ریشه در رفتار عجیب خود ویرانگر و مازوخیستی مردمان این سرزمین دارد که همیشه از طمع خوردن حلیم مجانی در دیگ حلیم افتاده است. باید بپذیریم  فرهنگ اجتماعی این سرزمین همانقدر که ریشه دار است دچار آفت زدگی و علفهای هرز است. این درخت کهنسال برای ادامه حیات نیاز به شاخه بری و هرس دارد و دیر زمانیست که این اتفاق نیفتاده است و اکنون ضررت انجام این پالایش و پیرایش بیش از هر زمان آشکار است. این کشور باید هزینه آزادی را بپردازد و از طوفان بگذرد تا به ساحل سلامت برسد و گرنه همیشه تاریخش سر گردان  میان بازی سیاست ورزان و هوچیگران خواهد ماند.سخن را با چند بیتی ، سروده مرحوم معارف  که این روزها زمزمه می کنم پایان می دهم. 

بانگی از مستی نخیزد دیگر از یاران چرا

کس نمی‌تازد دگر رخشی در این میدان چرا

مشت خاکی چند باز از کبر طغیان کرده‌ایم

برنمی‌خیزی در این هنگامه طوفان چرا

در ره میخانه ساقی جان خود افشانده‌ایم

خاک رندان را نمی سازی شراب افشان چرا

اهرمن در شهر عریان پای‌کوبی می‌کند

از سر غیرت نگردد تیغها عریان چرا

اندر این شط باز می‌رانند فرعونان سمند

این درنگ ای نیل خون زین بیش از طغیان چرا

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:14  توسط علی نوروزی  | 

چند هفته ایست که سریال یوسف پیامبر از تلویزیون ایران پخش مپی شود و ظاهراْ مخاطبان زیادی هم پیدا کرده است، از آنجا که  به مقوله های تاریخی اعم از کتب یا اقتباسات سینمایی یا تلویزیونی  علاقمندم، تصمیم گرفتم که این سریال را پیگیری کنم. دیدن چند قسمت از این معجون تلویزیونی مرا باز هم از رسانه ملی! نا امید ساخت.راستش را بخواهید من اینجا نه در صدد نقد فنی یا هنری این سریال هستم که اساساً در تخصص من نمی باشد، آنچه مرا بر آشفته ساخته سرقت ادبی است که در این سریال صورت پذیرفته بدون اینکه نامی از مالباخته برده شود.

شاید بسیاری از ایرانیان رمان معروف سینوهه پزشک مخصوص فرعون را خوانده باشند  تا جاییکه من می دانم تا کنون حدود ۶۰ چاپ از این کتاب با ترجمه مرحوم ذبیح الله منصوری منتشر شده است و صدها هزار ایرانی ساعاتی را با آن در اعماق تاریخ خاورمیانه باستان سپری کرده اند این کتاب از آثار  نویسنده  فنلاندی آقای "میکا والتاری"  است  که بخشی از مسایل مصر باستان را  از زبان یک پزشک بیان می کند.

 برای من بسیار جالب است که  بدانم دست اندر کاران این سریال چگونه می توانند اینقدر وقیحانه دست به سرقت ادبی بزنند و با افتخار اعلام کنند که یک کار تحقیقی و  تاریخی بر اساس زندگانی یوسف نبی انجام داده اند و مبالغی هنگفت ازپول بیت المال را صرف ساختن برنامه ای بکنند که بسیار ناشیانه و  سطحی به موضوع نبوت و یکتا پرستی پرداخته است.  اکثر نامها ی فیلم  از قبیل آمون هوتب یا اخنا تون، اورم هوب، سینوهه نفرتی تی  ملکه تی و...  عیناً از داستان سینوهه گرفته شده است اما این همه ماجرا نیست  بلکه اشکال اصلی در آنجاست که دست اندر کاران سریال داستان ساخته ذهن میکا والتاری را عیناْ به عنوان تاریخ زندگانی حضرت یوسف به بینندگان نشان می دهند و تنها تفاوت با اصل داستان در اینجاست که شخصی به نام یوسف به ماجرا اضافه شده و اوست که بر فرعون بیمار مستولی شده و اورا به رستگاری می کشاند! سناریوی اصلی حفظ شده و برای لوث نشدن ماجرا و حفظ اصالت اثر! برخی  تغییرات در آن داده شده است و جالب اینکه در این ماجرا خدای باستانی مصریان یعنی آتون یا خدای خورشید به عنوان خدای یگانه تایید می شود.

 و جالبتر اینکه در تیتراژ پایانی سریال انبوهی از منابع ذکر شده است که در آنها نامی از میکا والتاری و اثرش برده نشده است. تنها تفاوت این فیلم با داستان اصلی سانسور بخشی از روابط و تعاملات شخصی! است که به دلیل معذوریت های سیما پرداختن بدان ممکن نبوده است  و گرنه بعید نبود برای افزایش جلوه های بصری فیلم به آنها نیز پرداخته شود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 18:58  توسط علی نوروزی  | 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

عاشورای امسال هم گذشت و من خوشحالم! خوشحال از اینکه هنوز چیزی در این دنیا وجود دارد که بتوان در فقدانش اندوهگین شد و برای لحظاتی هم که شده فارغ از این جهان و مناسبات و محاسبات مبتذلش به یاد رادمردی گریست. مردی  که زمانی در  این کره خاکی با معشوق و معبودش مغازله های عاشقانه داشته است و داستان عشق ورزی و وصال جاودانش از خاطره ها محو نشده است. خوشحال از اینکه  هنوزنشانه ای هست برای سرگشتگانی چون من که در دالان تاریک تاریخ بتوانند راهشان را پیدا کنند. که اگر حسین نبود  یقیناْ حجت بر ما تمام نمی شد. حسین پرچمی را که اسماعیل و عیسی و ادریس بر دوش می کشیدند، به سرزمین نینوا آورد وبر قلب تمام عاشقان  حضرت دوست استوار گردانید. و شعله ای را در جان مومنان بر افروخت که فروغ آن تا ابد دنیا را روشن و چراغانی کرده است. 

 و من امروز مبتهج و مسرورم که هنوز محبت کسی رادر دل دارم که قلبش مملو از رحمت و محبت  نسبت به بندگان گنهکار خداوند بود. آری من دوستدار اویم و او نیز قطعاً دوستدار من است باشد که خداوند به برکت این محبت نور رحمتش را بر قلب من بتاباند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 18:4  توسط علی نوروزی  | 

یلدا بهانه است

 تا ما، دلتنگ خورشید شویم

یا یک ترانه

برای مردمان صبور

که زمزمه کنند روشنایی را

 در کمال تاریکی

یا یک کرانه

برای زورق تنهایی من، در نگاه صبح

یلدا رسیده است

ومن

 منتظر هنوز...

آسوده در پناه یکی شمع پر فروغ

شمعی فروزنده از لهیب نگاهی پر از دروغ

یلدا رسیده است

یلدای سرد و ساکت و مغموم

ومن

بی هیچ هراس زتاریکی و سکوت

آهسته در کنار شمع خودم

آب می شوم

...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:23  توسط علی نوروزی  | 

انسان خوب کسی نیست که دیگران دوستش بدارند. انسان خوب کسی است که دیگران را دوست بدارد ولو آنها، از وی متنفر باشند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:48  توسط علی نوروزی  | 

مادر عزیزم! نگران من نباش و ایمان داشته باش که ما پیروز می شویم و امام رضا را از دست ایرانیان مجوس نجات خواهیم داد...

جملات بالا قسمتی از نامه یک سرباز شیعه عراقیست که قبل از کشته شدن در سنگرش، خطاب به مادرش نوشته است. نامه ای که هیچگاه توسط مادرش خوانده نشد، و مقدر بود یک جوان بسیجی کنجکاو ایرانی آنرا بخواند. اکنون من نمی دانم که آیا جنازه این جوان به خانواده اش تحویل داده شده یاخیر و اینکه آیابرای او مجلس ختم مناسبی برگزار گردیده است یا نه، ولی ایمان دارم که او به آرزویش نرسیده است و مرگش، مهیج بسیاری دیگر برای خونخواهیش بوده است کسانی که شاید هیچ اعتقاد مذهبی نداشته اند و فقط به انتقام می اندیشیده اند. انتقام از کسانی که نمی شناخته اند و قبل از این، هیچ کینه ای از ایشان در دل نداشته اند. همیشه خون این جوانان توجیه گر جنگ بوده است، جنگهایی که توجیه گر بی تدبیری فرمانروایانشان بوده است. جنگ چنان واژه زشت و نفرت انگیزیست که حتی جنگجویان نیز آنرا بر زبان نمی آورند و همیشه سعی دارند تحت عنوان "دفاع" آنرا توجیه نمایند.

 هفته ای که در آن به سر می بریم "هفته دفاع مقدس" نام گرفته است اما من هیچگاه درک نکرده ام که از چه چیز در این جنگ دفاع شده است. یقینا این جنگ اگر چیزی به این ملت نداده است مشروعیت زیادی به دولتمردان داده است که بتوانند در لوای آن برتمام اشتباهاتشان سرپوش بنهند. آنچه مسلم است جنگ واقعیتی مربوط به گذشته است که به زودی آثار و تبعات آن از ذهن و ضمیر مردم زدوده نخواهد شد و چونان زخمی چرکین روح و روان جامعه را خواهد آزرد. جنگ همزاد بشر است و تا پایان بشریت با وی خواهد بود. در همین لحظه ای که شما خواننده این سطور هستید، میلیون ها جوان در سراسر جهان با انگیزه های مختلف می جنگند و یا در آماده باش جنگی به سر می برند، حال آنکه جنگ افروزان در میان قلعه ها و در اتاقهای جنگ، تحت تدابیر شدید امنیتی در حال برنامه ریزی برای جنگهای دیگر و کشتار بیشترند. آنها برای شروع هر پیکار، احساسات پاک ایمانی و اعتقادی مردمانشان را تحریک می کنند و سوار بر این موجهای خروشان نفرت، به جدال با دشمنانی موهوم بر می خیزند. بیماردلانی که وجودشان را در نفی و نابودی دیگران توجیه می نمایند. آنها زیستن در این دنیا را به کابوسی دهشتناک بدل ساخته اند. کابوسی که هیچگاه بشریت را رها نمی کند.

زمین، سرشار ازخشونت و نفرت شده است. و ظاهراً، ما ناخواسته و ناچار به جنگ با جنگیدنیم! کاش می شد از این کره خاکی هجرت کرد و در گوشه ای از این کهکشان در جایی فاقد تمام مظاهر نفرت و خودبینی در آرامش به سربرد. ودر آنجا به زبانی که برای همه قابل درک باشد سخن گفت، زبانی که در آن هیچ واژه ای مترادف "دشمن" نباشد و در آنجا مومن به عقیده ای شد که در آن جنگ، تقدیس نشود و برای آغاز یا پایان هچ جنگی یادبودی برگزار نشود و هیچ نفرتی در آن نباشد حتی نفرت از جنگ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:39  توسط علی نوروزی  | 

یکی از معدود شبهایی که در مقابل تلویزیون نشسته ام و ناچارم شاهکارهای تولیدی هنرمندان وطنی را نظاره گر باشم، پخش یک تیزر تبلیغاتی از یک سریال قديمي خارجی توجهم را جلب می کند "سریال جنایت و مکافات"

بی اختیار خاطرات عنفوان جوانی برایم زنده می شود که در مسیر زندگی ام کتاب جنایت و مکافات به دستم رسید. و من درگير ماجرای دانشجوی جواني شدم كه در جامعه روسیه قرن نوزدهم در میان فشارهای شدید عقایدش و الزامات دنیای بی رحم پيرامونش، گرفتار شده بود تا انجا که برای حل مشکلات خودش و اجتماعش مرتکب قتل گردید. و این آغاز کشمکش عجیبی در سرتاسر داستان است به نحویکه انسان با خواندنش بی قرار می شود. من در تمام طول داستان نتوانستم این جوان را به خاطر کاری که کرده بود سرزنش کنم یا اینکه با آن پیرزن رباخوار همدردی نمایم. این جوان، نماد نهاد ناآرام تمام جوانانیست که می خواهند جهانشان راپالایش نمایند، اما ابزاری و قدرتي ندارند. آنها میان مسولیتهای اخلاقی و آموزه های مذهبی و واقعیتهای تلخ اجتماع دست وپا می زنند. و از طرفي آنها نمي توانند از آرمانها و آرزوهايشان دست بكشند. این سرگردانی و کشمکش دستمایه خلق آثار جاویدانی در ادبیات بوده است و نسخه هاي قديمي تر در ادبيات اروپا نظير " فاوست" نيز به نوع ديگري اين كشمكش دروني را كاويده اند. اما این جوانک از جنس دیگریست او با وجودیکه مرتکب جنایت می شود و شکست می خورد، بر خلاف قهرمان داستان  فاوست كه روحش را با شيطان معامله كرد، مورد تنفر قرار نمي گيرد شايد به اين دليل كه او آرمان بزرگي در سر داشت و اين شاید، قتل يك پيرزن رباخوار را توجيه مي كرد! من به شان نزول چنین آثاری در جوامع آنروز روسیه یا سایر نقاط اروپا کاری ندارم، اما احساس غریبی دارم و آن موید اینست كه در اطراف خودمان پر است از راسکولنیکف های جوانی که هنوز در کشمکش میان عقایدشان و آنچه بدانها تحمیل می شود گرفتارند. جوانانی كه هر زمان و در هر لحظه مي توانند جنايت كنند و نيز عميقا عاشق باشند. آنها در دنيايي زندگي مي كنند كه بالاجبار بايد به قواعدش تن در نهند.

راسکولنیکف جوان اما، ظاهراً توانست در پرتو یک عشق زمینی رستگار شود آنهم عشقی که به یک دختر روسپی ابراز می گردد. دخترك ناچار است برای تامین معاش خواهران و برادران خردسالش به  قواعدی که اجتماع بر او تحمیل می کند تن در نهد امابا و جود تن فروشی، احساسات پاک و انسانیش بکر و دست نخورده باقی مانده است وشاید نقطه اوج داستان، جاییست که مرد جوان ـکه اینک از منظر جامعه یک جنایتکار است ـ قصد دارد در مقابل دخترک زانو بزند و عشقش را ابراز کند و دخترک با این استدلال که او لیاقت پذيرفتن این عشق را ندارد از پذیرش آن سر باز می زند و هنوز عشق را مقدس و دست نیافتنی می انگارد. جنایت و مکافات شاهکار جاودانه فیودور میخایلوویچ داستایوفسکی داستان سر گشتگی نوع بشر در هزارتوییست که خود با دست خودش ساخته است.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 17:12  توسط علی نوروزی  | 

بالاخره روزی که من مدتها در انتظارش بودم فرا رسید و اگر خدا بخواهد، امشب به سوی سرزمین حجاز خواهم رفت. از مدتها پیش، کشش عجیبی برای این سفر داشته ام و سوالات زیادی در ذهنم دارم که می خواهم در این سرزمین مقدس از خداوند بپرسم همانطور که پیامبرانش می پرسیدند و من انتظار دارم که بخشی از پاسخ هایم را در این سفر بیابم.

از تمام خواهران و برادران ایمانی که طی این مدت لطف داشتند و مرا در وبلاگستان همراهی نمودند سپاسگزاری نموده و طلب آمرزش می نمایم که مبادا، خدای ناکرده، حرفی زده باشم و کسی را رنجانده باشم. که در این صورت تقاضا دارم عذر مرا پذیرا باشید.

رحمت واسعه الهی شامل حال تمام بندگانش باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 15:19  توسط علی نوروزی