تبليغاتX
سرمایه دل - پرنده راهنما
 
سرمایه هر دلی حرفهاییست که برای نگفتن دارد
 

                                                            هوالحق

 

 

       "متبركند آنها كه اين موهبت را دارند كه دوستي بيافرينند و آن خود موهبتي است از جانب خداوند"

توماس هاگس

 

 

                                                          پرنده راهنما

 

سالها پيش در غروب يكي از روزهاي نسبتاً سرد پاييزي، پسركي روستايي، در حاليكه پابرهنه به دنبال لك لك ها و مرغابيهاي مهاجر به سوي صحرا مي دويد ناگهان متوجه شد كه خيلي از    خانه اش دور شده است و به ناگاه براي اولين بار احساس غريبي را تجربه نمود احساس تنهايي، گم شدن و سر گشتگي، پسرك شروع به گريستن كرد و نام هر كه را كه مي شناخت فرياد زد اما پاسخي نشنيد.

پسر كوچولوي داستان ما بالاخره به طريقي آن شب به خانه بازگشت اما با تجربه اي عجيب از تنهايي و سرگرداني، او تصميم گرفته بود تنها باشد و روي پاي خودش بايستد.

 براي ساليان متمادي همدم او گلهاي باغچه و جوجه كبوترهايي بودند كه او آنها را با سنجاقك ها و كرمهاي خاكي تغذيه مي كرد و بزرگ مي نمود. اما هميشه يك مشكل وجود داشت، جوجه ها بزرگ مي شدند اما نمي توانستند پرواز كنند. پسرك قصه ما هم  راه حلي براي اين مشكل نداشت چون خودش هم پرواز را نمي دانست، او هميشه خودش را سر زنش مي كرد چراكه فكر مي كرد او مانع پرواز كبوترهای بیچاره شده است.

سالها گذشت پسرك بزرگ و بزرگتر شد دست تقدير او را به شهر شلوغي كشاند. اما او هميشه دوست داشت به روستايش برگردد و از هياهوي شهر دور باشد او هميشه به تنهايي درس مي خواند، تنها بازي ميكرد، براي خودش شعر مي سرود و شرح حال خودش را براي خودش مي نوشت .

يك روز معلم انشا از آنها خواست طبيعت را توصيف كنند و پسرك از خورشيد نوشت.

 معلم از او پرسيد: چرا خورشيد؟

 و پسرك پاسخ داد: چون خورشيد تنهاست، به كسي احتياج ندارد اما همه به او محتاجند.

سالها بعد او دوست داشت معلم شود. مي خواست خودش خورشيد باشد و نور افشاني كند. اما سرنوشت او را به مسير ديگري كشاند، بنابر اين او هيچگاه معلم نشد.

در طي ساليان تحصيل و دانشگاه او باز هم تنها بود او هميشه با خاطرات باغچه دوران كودكيش وجوجه هايي كه نمي توانستند پرواز كنند، زندگي مي كرد و هميشه به دنبال كسي بود كه بتواند پرواز را از او بياموزد.

 در اين سالها او داستان صد سال تنهايي را صد بار خوانده بود او هميشه مسافر كوچولو را سرزنش مي كرد كه چرا سياره كوچكش را ترك كرده و به زمين آمده است و آرزو مي كرد كاش هيچگاه رابينسون كروزوئه جزيره اش را ترك نمي كرد و به دنياي متمدن باز نمي گشت.

 او حتي به خدا هم غبطه مي خورد چرا كه خدا تنهاي تنهاي  بود.

پسرك مانند كرم ابريشم به دور خودش پيله مي تنيد غافل از اينكه اين پيله مانع پرواز او خواهد شد و او هر روز خودش را در آن محصورتر مي كرد.

سالها گذشت و پسر كوچولوي قصه ما حالا مردي شده بود ولي هنوز هم تنها بود با خاطرات باغچه و كبوترهايي كه نمي توانستند پرواز كنند.

 يك شب كه داشت به گذشته فكر مي كرد به ياد كبوترهايي افتاد كه او مانع پروازشان شده بود و به ناگاه احساس اندوه عميقي وجودش را فرا گرفت. سعي كرد افكارش را به جاي ديگري بكشاند  اما تصوير سنجاقك هايي كه او براي غذاي كبوترها شكار كرده بود در ذهنش جان گرفت. به ياد تك درختي افتاد كه او در كودكي بر روي شاخه هايش مي نشست و آواز مي خواند اما به خاطر آورد كه آن درخت را هم حالا بريده اند .

 احساس غمي بزرگ در سينه اش جان گرفته بود احساس مبهمي كه مدتها بود آن را تجربه نكرده بود دلش مي خواست كه كس ديگري هم در كنارش باشد و او تنهاييش را با او قسمت كند. اما او هميشه همه چيز را براي خودش خواسته بود  و نمي توانست مقسم خوبي باشد.

به هر حال خواب بود يا بيدار كه خودش را در عالم كودكي در ميان صحرا ديد. پابرهنه و لرزان و ترسان، دور از خانه و در ميان لك لك ها، در حالي كه به شدت مي گريست  ناگهان مشاهده كرد كه پرنده بزرگ زيبايي به سوي او مي آيد.

پرنده زيبا از او پرسيد: چرا گريه مي كني؟

پسرك جواب داد:" من گم شده ام،  مي خواهم به خانه ام برگردم من اين تنهايي را دوست ندارم".

پرنده زيبا گفت: من آمده ام كه تو را به خانه ات ببرم من تو را بالا مي برم از آن بالا همه چيز پيداست و تو مي تواني با نشاني ها خانه ات را پيدا كني و به من نشان بدهي.

پسرك  هق هق كنان گفت: اما من سنگينم تو چطور مي تواني مرا بلند كني ؟

پرنده جواب داد : تو حالا هم وزن همه اشكهايي كه ريخته اي سبك شده اي و من مي توانم تو را روي دوشم بگيرم و با هم پرواز كنيم.

پسرك پذيرفت و آنها با هم به آسمان رفتند، بالا و بالاتر، پسر كوچولوي قصه ما چيزهاي عجيبي ديد او ديد كه تمام جوجه كبوترهايي كه او آنها را بزرگ كرده بود و نمي توانستند پرواز كنند در اطرافشان پرواز مي كردند. مرغابيها ديگر از او فرار نمي كردند و به آرامي كنارشان بال گشوده بودند و با هم آواز مي خواندند. لك لك هاي سفيد با منقارهاي بزرگ و قشنگ به او نزديك مي شدند و او حتي توانست منقار يكي از آنها را با دستش لمس كند و بالهايش را نوازش كند.

به تدريج آنها ابرها را پشت سر گذاشتند پسرك صداي زمزمه فرشته ها را مي شنيد و احساس مي كرد به خدا نزديكتر شده است. فرشته ها با بالهاي شبيه بالهاي سنجاقك دورشان مي چرخيدند و حضورشان را در آسمان خوشامد مي گفتند، پسرك غرق تماشاي فرشته ها شده بود.

در اين هنگام پرنده زيبا پرسيد : آيا خانه ات را مي بيني؟

 پسرك جواب داد :نه هوا تاريك شده است و من نمي توانم خوب ببينم.

پرنده رو به خورشيد كرد و گفت: خورشيد خانم اين پسر گم شده است مي تواني كمي ديرتر غروب كني تا خانه اش را پيدا كنيم ؟

خورشيد جواب داد: اما او خودش هميشه مي خواهد كه من زودتر غروب كنم او از من خوشش  نمي آيد و تنهايي و تاريكي را دوست دارد.

پسرك فرياد زد : نه من نمي خواهم تو غروب كني من مي خواهم در روشنايي تو خانه ام را پيدا كنم. من به تو احتياج دارم.

 و شايد اين اولين باري بود كه آن پسر نيازش را اعلام مي كرد.

خورشيد متعجبانه بدون اينكه حرفي بزند اوج گرفت و وسط آسمان ايستاد.

پسرك نگاهي به زمين انداخت. آن پايين روي زمين چيز آشنايي توجهش را جلب كرد . آري او درست مي ديد.

 او مادرش را مي ديد كه دارد مرغ و خروسها را داخل لانه ميكند. مرغها و خروسها با ديدن پسرك در آسمان هيجان زده شده بودند و بال بال مي زدند.

پسر كوچولو فرياد زد: همينجاست! خانه ما اينجاست!. ما موفق شديم.

 پرنده پسرك را پايين آورد و داخل باغچه كنار انجير قديمي روي زمين گذاشت و به پسرك گفت: حالا مي تواني به خانه ات بروي.

پسرك دلگير شد و پرسيد: مگر تو با من نمي آيي؟

پرنده جواب داد : نه من نمي توانم، كودكان زيادي هستند كه در صحرا سرگردانند و من بايد قبل از غروب آفتاب آنها را به خانه برسانم.

پرنده پر كشيد و به سوي آسمان رفت پسرك به دنبالش دويد و فرياد زد: پرنده مهربان خودت را به من معرفي نكردي، اسمت چيست؟

پرنده جواب داد، من پرنده راهنماي تو هستم. هر وقت مشكلي داشتي به ياد من باش من كمكت مي كنم.

پسر كوچولوي قصه ما ديگر آن پرنده را نديد اما مي دانست كه هر زمان گم شود يا احساس تنهايي كند او خواهد آمد و او را بالاي ابرها پيش فرشته ها خواهد برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
  POWERED BY BLOGFA.COM