مدارا و مدیریت

سخنان محمود دولت آبادی در نقد انقلاب فرهنگی و شنیدن ضجه هایش پس از سالها، خیلی دور از انتظار نبود اما واقعاْ برای من شنیدن این حرفها از دکتر سروش دور از انتظار بود.  محمود دولت آبادی را از نوجوانی شناخته ام و از آنجا که روستا زاده ام و داستانهایش حال و هوای روستا دارد، بسیار با وی هم ذات پنداری کرده و می کنم و اعتقاد دارم که وی، ناب ترین و واقعی ترین ودر عین حال، تلخ ترین تصویر از روستا را در چند دهه گذشته از روستا های ایران ارایه داده است. به نظر من پیرمرد حق دارد از معادلات وتعاملات پشت پرده سیاست و قدرت در ایران بی خبر باشد چنانکه اگر خو شبین باشیم در این عرصه کلاه گشادی هم سر دکتر سروش رفته است، اما اینکه ناله ای توسط یک دانشمند و فیلسوف چنین پرخاشگرانه پاسخ داده شود، واقعا عجیب است. ظاهراْ دکتر سروش به تلافی رنجهای چند ساله اخیر قصد کرده همه را بنوازد و شاید غافل از اینست که سروش و ادبیاتش اگر دلنشین است بواسطه "مدارا و مدیریت" است.

 نکته اینکه سروش اگر چه استاد است اما در این شیوه جدید که در پیش گرفته، لازم است ابتدا نزد شریعتمداری و حسینیان شاگردی کند.  

 

ناچاری های یک روح دربند

  همه چیز وقتی آغاز می شود که هنگام برخاستن از خواب احساس سنگینی و بیزاری کنی اما چاره ای جز بیداری نداشته باشی چرا که مواجب بگیری و ناچار که حضورت را ثبت کنی و هر روز با پای خودت به زندان بروی و مجبور باشی اراده و اندیشه ات را به حراج بگذاری وکارهایی را که دوست داری عقب بیاندازی تا کارهایی را که دیگران دوست دارند انجام بدهی و هنگام رفتن به محل اسارت، حضور پسرک دستفروش و پیرزن گدا و کارگرهای کنار میدان با نگاههای منتظر، هیچکدام احساسی در تو بر نیانگیزد و وقتی که ناچار باشی رگه های معصومیت را در عمق چهره بزک شده دخترکان خردسال  جستجو کنی و چیزی نیابی. در طی روز به کسانی که دوستشان نداری لبخند بزنی و خزعبلات دیگران در خصوص عقایدشان و سر گرمی هایشان را بشنوی و مدام مجبور باشی عین دلقکها بخندی حال آنکه درونت در تهوع باشد، هنگام ظهر عبادتی بی لذت را که تکلیف شده در میان جماعتی نشخوار  کنی و از سر عادت، غذایی را که خودت انتخاب نکرده ای بخوری و سر میز غذا با کسانی که دوست نداری همسفره بشوی و با شنیدن چیزهایی که دوست نداری سر تکان بدهی و لبخند بزنی مبادا بی ادبی کرده باشی!  وقتت را با مرور گذشته و سنبه زدن به دیوارهای ذهنت تلف کنی و به ناچار به تلفنهایی که دوست نداری پاسخ بدهی و مدام پیامک هایی را که خارج از اراده ات بر تو تحمیل می شود را  پاک کنی و دفترچه  آرزوها ی از دست رفته را ورق بزنی و آنوقت آرزوهای کودکیت را بیاد آوری و غمگینانه و دیوانه وار بخندی و هیچ چیز شادت نکند حتی لبخند کودکی در آغوش مادر که تازه نیشدندانی در آورده و تو را می نگرد و  به تودهن کجی می کند. و وقتی که مجبور باشی طبیعت را در مستندهای تلویزیونی پایان شب جستجو کنی و نیابی و هنگام  رفتن به رختخواب از آنچه که در طی روز گفته ای و شنیده ای و خوانده ای و اندیشیده ای بیزار باشی و آرزو کنی که دیگر صبحی نباشد...

 با این اوصاف مطمئن می شوی که از نگاه دیگران افسرده ای و طبیب لازم! و باید که به تنهایی خودت پناه ببری و تو  که قبلا طبیب و تنهایی را هم امتحان کرده ای و نتیجه نگرفته ای، مجبوری که با خودت جمله همیشگی ات را تکرار کنی که، "این  نیز بگذرد" و با این امید بخوابی که وقتی بیدار می شوی اوضاع جور دیگری باشد و تو جور دیگری باشی و ...

پ.ن ۱ با پوزش خواهی از دوستانی که کامنت گذاشته بودند، پست قبلی حذف شد چون مطلب بی ارزشی بود 

پ.ن ۲ اگر موسوی همینطور پیش برود شاید مجبورباشم  برای آخرین بار تجدید نظر کنم.