همه چیز وقتی آغاز می شود که هنگام برخاستن از خواب احساس سنگینی و بیزاری کنی اما چاره ای جز بیداری نداشته باشی چرا که مواجب بگیری و ناچار که حضورت را ثبت کنی و هر روز با پای خودت به زندان بروی و مجبور باشی اراده و اندیشه ات را به حراج بگذاری وکارهایی را که دوست داری عقب بیاندازی تا کارهایی را که دیگران دوست دارند انجام بدهی و هنگام رفتن به محل اسارت، حضور پسرک دستفروش و پیرزن گدا و کارگرهای کنار میدان با نگاههای منتظر، هیچکدام احساسی در تو بر نیانگیزد و وقتی که ناچار باشی رگه های معصومیت را در عمق چهره بزک شده دخترکان خردسال جستجو کنی و چیزی نیابی. در طی روز به کسانی که دوستشان نداری لبخند بزنی و خزعبلات دیگران در خصوص عقایدشان و سر گرمی هایشان را بشنوی و مدام مجبور باشی عین دلقکها بخندی حال آنکه درونت در تهوع باشد، هنگام ظهر عبادتی بی لذت را که تکلیف شده در میان جماعتی نشخوار کنی و از سر عادت، غذایی را که خودت انتخاب نکرده ای بخوری و سر میز غذا با کسانی که دوست نداری همسفره بشوی و با شنیدن چیزهایی که دوست نداری سر تکان بدهی و لبخند بزنی مبادا بی ادبی کرده باشی! وقتت را با مرور گذشته و سنبه زدن به دیوارهای ذهنت تلف کنی و به ناچار به تلفنهایی که دوست نداری پاسخ بدهی و مدام پیامک هایی را که خارج از اراده ات بر تو تحمیل می شود را پاک کنی و دفترچه آرزوها ی از دست رفته را ورق بزنی و آنوقت آرزوهای کودکیت را بیاد آوری و غمگینانه و دیوانه وار بخندی و هیچ چیز شادت نکند حتی لبخند کودکی در آغوش مادر که تازه نیشدندانی در آورده و تو را می نگرد و به تودهن کجی می کند. و وقتی که مجبور باشی طبیعت را در مستندهای تلویزیونی پایان شب جستجو کنی و نیابی و هنگام رفتن به رختخواب از آنچه که در طی روز گفته ای و شنیده ای و خوانده ای و اندیشیده ای بیزار باشی و آرزو کنی که دیگر صبحی نباشد...
با این اوصاف مطمئن می شوی که از نگاه دیگران افسرده ای و طبیب لازم! و باید که به تنهایی خودت پناه ببری و تو که قبلا طبیب و تنهایی را هم امتحان کرده ای و نتیجه نگرفته ای، مجبوری که با خودت جمله همیشگی ات را تکرار کنی که، "این نیز بگذرد" و با این امید بخوابی که وقتی بیدار می شوی اوضاع جور دیگری باشد و تو جور دیگری باشی و ...
پ.ن ۱ با پوزش خواهی از دوستانی که کامنت گذاشته بودند، پست قبلی حذف شد چون مطلب بی ارزشی بود
پ.ن ۲ اگر موسوی همینطور پیش برود شاید مجبورباشم برای آخرین بار تجدید نظر کنم.