برای گلستان میهنم
سالها پیش که در دل طبیعت و روستا زندگی می کردم باغ گل بسیار زیبایی، درست کنار مزرعه کوچک پدری ما قرار داشت که متعلق به مردی ثروتمند ولی صاحب ذوق بود. البته این باغ گل بخش کوچکی از یک باغ بزرگ بود که انواع و اقسام درختان میوه هم داشت که ما گاهی دزدانه حظی از آنها می بردیم! اما برای من این باغ گل جذابیت خاصی داشت و به نوعی بدان وابسته و علاقمند شده بودم. همیشه چند باغبان پیر در میان درختچه ها و گلهای رنگارنگ در جنب و جوش بودند و انصافاً زیبایی بی نظیری هم می آفریدند از اواخر زمستان این گلستان زیبا با غمزه نرگس ها از خواب بر می خاست و تا شروع فصل سرما رقص رنگها و مغازله پروانه ها و دلبری پرندگان کوچک در آن ادامه داشت. گاهی که فرصتی می شد درمیان گلها قدم می زدم و هرکدامشان را خریدارانه از تمام جهات می نگریستم و در شیارهای حاشیه گلها دراز می کشیدم و آرزو می کردم بتوانم روزی باغچه ای به همین زیبایی بدست خودم ایجاد کنم و این داستان چند سال ادامه داشت هنوز بوی گلهای رنگارنگ، در خاطره من باقیمانده است...
اما از آنجا که انگار قرار نیست دلخوشی های این جهانی ما پایدار باشد دست تقدیر از آستین زیاده خواهی و طمعکار ی انسان بیرون آمد. همه آن باغ زیبا به کسانی فروخته شد که فقط پول و در آمد بیشتر انگیزه حیاتشان بود و بس. و دیگر گلهای زیبا نمی توانست روح طماعشان را ارضا کند و من شاهد این بودم که در یک روز سرد زمستانی آن گلهای قشنگ در حالی که همه در خواب بودند با گاواهن، گردن زده شدند وباغ رویاهای من در زیر خاک مدفون گردید. درختان هم که بزرگتر و قوی تر بودند با کمک زنجیر و تراکتورهای نیرومند از ریشه در آمدند. انگار نه انگار که روزی اینجا میعادگاه پروانه ها و چلچله ها بوده است. از آن پس زمین، تیره پوشید و دیگر "نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان" اعتراف می کنم که این یک تراژدی واقعی از دوران کودکی و نوجوانی من بوده است و این پرسش همیشگی بی پاسخ برایم باقی مانده که: چگونه انسانهایی راضی می شوند گلستانی را برای پول و قدرت بیشتر، شخم بزنند و نابود کنند.
اما بعدها که از روستا و طبیعت لطیفش فاصله گرفتم و در این شهر تیره، گرفتار قیر و سیمان و آهن شدم، هر روز شاهد این هستم که گلستانها و بوستانهایی پژمرده و ویران می شود. گلستانهایی از جنس احساسات و عواطف پاک انسانی و بوستانهایی از قماش اصالت و شرافت و ایمان و مردانگی، هر روز، هزاران گل لبخند بر چهره کودکان سرزمین من می پژمرد و بی روح می شود و هزارا ن باغ آرزو با آه سوزناک جوانان میهنم می سوزد و خاکستر می شود، من در این سالها، دوبارشاهد حمله به گلستان کوی دانشگاه بوده ام و پس از آن شاهد مهاجرت هر روزه چکاوکها از گلستان میهنم. من شاهد غلبه نفیر گلوله ها برآواز قناریها و نیز نظاره گر قهقه جغدان و ناله بلبلان بوده ام. من شاهد ایمانها و عشقهایی بوده ام که به تاراج رفته اند. آنقدر در این سالها پژمردگی و اندوه دیده ام که دیگر فراموش کرده بودم روزگاری آرزوی ساختن باغچه ای زیبا و رنگارنگ در سر داشته ام. اما من امروز در میان خاکستر خاطرات و آرزو های سوخته ام با آن امید زنده ام که روزی در میان گلستانی که جوانان میهنم ساخته اند، در حالی که از عطر گلها سرمست شده ام آخرین نفسهایم را همنوا با چلچله ها فریاد کنم" برای سرودن ترانه آزادی میهنم"