در باره عشق

این سالها نسل جوانتر از چیزهایی سخن می گوید که همسالان من تقریباً با آن بیگانه اند، روز عشاق یا ولنتاین یکی از این موارد است که موجد حرفهای مخالف و موافق زیادی در جامعه شده است. اما یک چیز در این میانه مغفول مانده است و آن نیازیست که نامگذاری روزی خاص به مناسبتی خاص را معنا می بخشد و اگرچنین نسبتی در فرهنگ دیگری تعریف شده و جاافتاده باشد و مابه ازای آن در آیین های ما نیامده باشد، مسلماً، مانندبسیاری داد و ستد های دیگر فرهنگی در جوامع مختلف پذیرفته و بومی خواهد شد. از سویی تقریباً یک چیز مسلم است و آن اینکه بسیاری از مخالفان نه با چنین مناسبتی که با اساس عشق ورزی و محبت سر ناسازگاری دارند و بقیه حرفهایشان حاشیه است.

 به اعتقاد من ابراز محبت و علاقه و سپاسگزاری چونان عبادت نمی تواند مقید به زمانی خاص یا مکانی خاص گردد. به عبارت بهتر، عشق و محبت فی نفسه واجد هیچ ارزشی نیست اگر ابراز نگردد و آن می تواند معطوف به تمام مظاهر خلقت و آفرینش و یا ذات احدیت باشد و هر کس از این چشمه جوشان به قدر نیاز و معرفت خویش می نوشد. از سویی عشق مفهومی آموختنی نیست بلکه آمیختنیست و باید که انسان با تمام وجودش با آن امتزاج یابد و به جرات می توان گفت کمتر فرهنگی توانسته به اندازه فرهنگ ایرانی با مفهوم عشق ورزی آمیخته باشد، به نحویکه دررفتار ایرانیها اغلب، احساسات بر عقلانیت غلبه داشته است و اتفاقاً در زمانه ما که به دلایل مختلف، جامعه، دلمرده و زنگار گرفته است هیچ دارویی به اندازه محبت نخواهد توانست زخمهای اجتماع ما را التیام بخشد و اکنون که از هر کوی و برزن بر طبل نفرت نواخته می شود باید به عشق مراجعتی کرد و از هر فرصتی برای ابراز محبت به همگان استفاده نمود. باشد که رستگار شویم!

پی نوشت این مطلب: غزلی زیبا از مولانا تقدیم به عاشقان حضرت دوست(با اندکی تلخیص)

این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته

این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته

این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته

جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند
سوداگری است موزون میزان من گرفته

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آن من گرفته

در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته

من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته

بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت
تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده
پیمانه جام کرده پیمان من گرفته

گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ریحان من گرفته

یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته
مستان و می‌پرستان میدان من گرفته

تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی
اشراق نور رویش کیهان من گرفته

به یاد پدر

بر خلاف باور رایج جامعه ایرانی، معتقدم که پسرها بیشتر از دخترها بابایی اند! پسر بچه ایرانی از وقتی خودش را بشناسد، تلاش می کند که در همه چیز، شبیه پدرش باشد و معمولا او را بزرگترین و قوی ترین قهرمان زندگی اش می داند. وقتی که در مدرسه دعوا بکند و کم بیاورد! احتمالا اولین کسی که اشکهایش را می بیند پدرش خواهد بود یا وقتی که بخواهد مستقل باشد و کسب و کاری داشته باشد اولین و آخرین مشاور او پدر است حتی اگر هیچ سر رشته ای از ماجرا نداشته باشد. برای شخص من اما شخصیت پدرم همیشه راز آلود بود. کم سخن و پرسکوت، چیزی در مایه های ژان والژان داستان بی نوایان. یادم است هنگامیکه در ایام نوجوانی، کتاب بینوایان را می خواندم خیلی سعی می کردم او را در وجود پدرم ببینم دستهای پهن و پینه بسته و قوی اش که همیشه خدا مشغول کاری بودند، اندام ورزیده  کارگری با چهره تکیده و آفتاب سوخته و سکوت همیشگی راز آلودش که هر از چندی با ترنم ترانه ای سوزناک به زبان مادری شکسته می شد و گریز دایمی اش از سیاست  که حتما می بایست نتیجه تجربه ای تلخ می بود و نیز گریز تعمدی اش از اجتماع - که این یکی را انصافاً به ارث برده ام- وخشمش که بسیار به ندرت اتفاق می افتاد و بی شباهت به انفجار آتشفشان نبود و زندگی سخت و پر مشقتش که هیچگاه باعث شکوه اش نگردید. وعشق بی پایان به فرزندانش که در کارو تلاش بی پایانش متجلی بود، همه اینها چهره یک ژان والژان در دنیای واقعی را برای من به تصویر می کشید.

 با غروب خورشید دوازدهم بهمن ماه هشتادو هشت درست ده سال از غروب خورشید زندگی پدرم گذشت و من اکنون بیش از هرزمان دیگر فقدانش را احساس می کنم. مردی که تمام معاشرانش صداقت، سلامت، و مناعت طبعش را می ستایند و من هنوز بعد از گذشت ده سال در این حسرت دایمی ام که چرا هنگام رفتنش نتوانستم بر بالینش حاضر باشم و این خیلی مرا دلتنگ می کند. کاش آنجا بودم،دستش را می گرفتم و دوباره مثل یک مرد به او قول می دادم که مواظب همه چیز باشم تا دیگر نگران چیزی نباشد و او مثل همیشه با آرامش همیشگی اش مرا دعا می کرد و ...