چرا موسوی؟
این روزها جامعه دوباره دچار تب انتخابات شده است اما ظاهرا نسبت به این ویروس مقاوم شده که عوارض آن چندان تظاهر نکرده است، اما آشفته بازار سیاست انگار از کسادی درآمده و جانی تازه گرفته است، در این میان آنچه شاید مهیج و برانگیزاننده بوده، حضور میرحسین موسوی و صحبتهای وی در محافل است. صادقانه بگویم اینجانب با آنکه خودرا اصلاح طلب می دانم، اما از آمدن خاتمی احساس خاصی نداشتم چرا که تقریباً به نماندنش یقین داشتم. من اغلب با مفهوم اصلاح طلبی و برداشتهای رایج از آن در جامعه مشکل داشته ام. از زمانی که برای یافتن پاسخ پرسشهای بی پایانم، آرامش روستایی خودم را قربانی کردم و در غریبستان تهران سرگردان شده ام، نتوانسته ام پاسخی در خور بیابم. اما اطمینان دارم آنچه در مقطعی از تاریخ این سرزمین طرح می شد، اصلاح طلبی راستین نبود.
از شخص خاتمی ـکه البته به وی بابت عملکردش انتقاداتی دارم ـ که بگذریم، اصلاح طلبی مبلغان راستینی هم نداشت، در اندیشه بسیاری از مدعیان اصلاح طلبی، شعارهای اصلاح طلبانه ویترینی برای فروش کالای سیاست و خرید آرا در مسیر کسب قدرت بودند که در مقطعی زرق و برق آن مردم را جذب می نمود. همانا فرد پرستی و مجیز گویی و عوامفریبی در چهره ای دیگر ظاهر شده بود که اساسا در تعارض با اصلاح طلبی مورد ادعا بود. در آن هیاهو کسی از عدالت سخنی نگفت و اگر گفت برای نفی آن بود، در بحبوحه آن قیل و قال، کسی از دخترکان معصوم روستایی که آرزوهاشان در کنج خانه ها می پوسید، سخن نمی گفت مگر به قصد یک انتفاع سیاسی، کسی از شکسته شدن غرور و استخوانهای مردان این سرزمین و شرمندگیشان در مقابل فرزندانشان زیر بار مشکلات معیشت، سخنی نمی گفت مگر برا ی باج خواهی های بی پایان و شرم آور سیاسی، کسی از پژمردگی و پریشانی چهره زنان سرزمین من سخنی نگفت، مگر با انگیزه تبلیغ چهر آرایی! و هیچ کس در این میانه، از پژمردن هزاران باغ آرزوهای جوانان گرفتار اعتیاد سخنی نگفت و اصلا کسی آنها را ندید از فساد لجام گسیخته و هزارفامیل و زدو بندهای کریه سیاسی، سخنی گفته نشد مگر در تسویه حسابهای سیاسی، هیچ اشکی برای ریختن خون جوانان بیگناه در کوی دانشگاه ریخته نشد مگر اشکهای تمساحان دریای سیاست. در این وانفسا، شرافت و مردانگی و صداقت به تمسخر گرفته شد و عدم صداقت، عهد شکنی ها و بی تقوایی تمجید شد. فرد پرستی نه تنها مذمت نشد بلکه بر طبل بت سازی و کیش شخصیت کوفته شد و اندیشه و آمال اصلاح طلبانه به تمامی هزینه جاه طلبی مشتی انسان هوسران قدرت پرست و هوچی باز گردید و سرمایه اجتماعی پشتوانه آن نیز به تمامی به حراج و تاراج رفت. در این سالها بر طبل نفرت کوبیده شد و تنها تفاوت این بود که مظهر تنفر تغییر یافته بود و اساس آن همچنان تقدیس می گردید، همه چیز مجاز شمرده شد اگر در مقام مجیز بود. ظهور احمدی نژاد نتیجه مستقیم آن کجرویها و عوامفریبی هاست. البته ذکر این موارد به معنای نفی برخی دستاوردهای اصلاحی نمی باشد اما تردیدی ندارم که جریان اصلاح طلبی در صحنه عمل دربسیاری موارد ناقض اصول خودش گردید.
بگذریم! اما من، در تمامی این سالها موسوی را دوست داشتم. اورا دوست داشتم چو ن علی وار سکوت پیشه کرده بود. من به عنوان فرزند این انقلاب که همیشه تلاش بر اندیشه و زیست انقلابی داشته ام، موسوی را هنوز یک انقلابی راستین می دانم. من موسوی را به خاطر مدیریت آن جنگ نفرت انگیز ستایش نمی کنم. من او را به دلیل ثبات و صلابت رایش ستایش می کنم. موسوی می تواند فریاد فرو خورده هزاران انقلابی راستینی باشد که بسیاریشان در راه آرمانشان کشته شدند. وبسیاری از آنها به ناچار در غایله اصلاح طلبی و فتنه احمدی نژادی سکوت پیشه کردند، انتخاب موسوی شاید از دید برخی گامی به عقب شمرده شود اما دراین وانفسای پرشتاب کجرویها این عقب رفتن عین پیشرویست چرا که بازگشتن از یک مسیر اشتباه خواهد بود. من موسوی را با این جملات به یاد می آورم:۱
...درجاهاي مختلف داريم و افراد گوناگوني هم داريم كه با رأي هم روي كار آمدند يا با يك انقلاباتي روي كار آمدند و عملا بعد از يك مدتي به خاطر تمركز قدرت در دست خودشان و اينكه بر همه اهرمها سوار بودند هم رأي ساختند، هم تمام نظام را قبضه كردند و هم نيروهاي مادام العمر شدند...و آيا در اين كشورهائي كه اينقدر محتاطانه نسبت به دادن قدرت به يك فردعمل كردند، آيا اين محتاطانه عمل كردن باعث عدم پيشرفتشان شده؟ باعث عدم رشدشان شده؟ آيا ژاپن امروز قوي پيش نميرود؟ اروپاپيش نميرود؟ كشورهاي ديگر از نظر صنعتي ، فني ، اقتصادي و نظير اينها پيش نيمروند؟ ما ارتباط كاذب بين جمع كردن زياد از حد اقتدار دستيكفرد و پيشرفت كشور به وجود نياوريم. اقتدار زياده از حد باعثعقب افتادگي يك كشور ميشود، پيشرفت كشور نميشود، اگر اقتدار زياد در دست يكفرد ميتوانست براي يك كشور خوشبختي و پيشرفت بيافريند ما در زمان پهلوي بايستي پيشرفته ترين كشور جهان ميبوديم. چرا كه همه قدرتها دست شاه بود. آن اقتدار ميتوانست همه چيز را در اينجا بكند. اينكه ما فكر بكنيم حاكميت اسلام هست، ارزشهاي اسلامي هست، مردم بيدار هستند، بله خوب اينها نعمت هائي است كه بر اثرمبارزه مردم به دست آمده، به همين دليل مجلس خبرگان اول با بدبيني نسبت به تمركز قدرت نگاه ميكرد، چه اتفاقي افتاده كه ما در اين ده سال اين بدبيني را نسبت به اين تمركز قدرت تا اين حد زياد داريم از دست ميدهيم؟ ما ميگوئيم تمركز به اندازه كافي بايد باشد، جائي اين مسؤوليت بايد متمركز باشد كه از آنجا بشود سؤال كرد، قدرت و اقتدار جائي بايد باشد كه بشود از آنجا مسؤوليت خواست و اگراين اختيارات در جائي تمركز پيدا بكند كه قدرت سؤال نباشد خوب يكسال ، دو سال ، پنج سال ، ده سال ، ما كه قانون اساسي را براي يك فرد نمينويسيم ، كساني هم كه قانون اساسي را در مجلس خبرگان اول نوشتند ، يقيناً فكر نميكردند كه قانون اساسي را براي دو سال ، سه سال يا ده سال مي نويسند...
این نوع نگاه انقلابی آیا قابل تحسین نیست و آیا شایسته نیست این نوع نگاه به قدرت تقدیس شود. شاید حرفهای آن روزها و این روزهای موسوی مرهمی بر زخمهای چندین ساله این سرزمین باشد. شاید امیدی برای فردایی ... شاید
۱: بخشی از سخنان مهندس موسوی در جلسات بازنگری قانون اساسی سال ۱۳۶۸