چرا موسوی؟

این روزها جامعه دوباره دچار تب انتخابات شده است اما ظاهرا نسبت به این ویروس مقاوم شده که عوارض آن چندان تظاهر نکرده است، اما آشفته بازار سیاست انگار از کسادی درآمده و جانی تازه گرفته است، در این میان آنچه شاید مهیج و برانگیزاننده بوده، حضور میرحسین موسوی و صحبتهای وی در محافل است. صادقانه بگویم اینجانب با آنکه خودرا اصلاح طلب می دانم، اما از آمدن خاتمی احساس خاصی نداشتم چرا که  تقریباً به نماندنش یقین داشتم. من اغلب با مفهوم اصلاح طلبی و برداشتهای رایج از آن در جامعه مشکل داشته ام. از زمانی که برای یافتن پاسخ پرسشهای بی پایانم، آرامش روستایی خودم را قربانی کردم و در غریبستان تهران سرگردان شده ام، نتوانسته ام پاسخی در خور بیابم. اما اطمینان دارم آنچه در مقطعی از تاریخ این سرزمین طرح می شد، اصلاح طلبی راستین نبود.

   از شخص خاتمی ـکه البته به وی بابت عملکردش انتقاداتی دارم ـ که بگذریم، اصلاح طلبی مبلغان راستینی هم نداشت، در اندیشه بسیاری از مدعیان اصلاح طلبی، شعارهای اصلاح طلبانه ویترینی برای فروش کالای سیاست و خرید آرا در مسیر کسب قدرت بودند که در مقطعی زرق و برق آن مردم را جذب می نمود. همانا فرد پرستی و مجیز گویی و عوامفریبی در چهره ای دیگر ظاهر شده بود که اساسا در تعارض با اصلاح طلبی مورد ادعا بود. در آن هیاهو کسی از عدالت سخنی نگفت و اگر گفت برای نفی آن بود، در بحبوحه آن قیل و قال، کسی از دخترکان معصوم روستایی که آرزوهاشان در کنج خانه ها می پوسید، سخن نمی گفت مگر به قصد یک انتفاع سیاسی، کسی از شکسته شدن غرور و استخوانهای مردان این سرزمین و شرمندگیشان در مقابل فرزندانشان زیر بار مشکلات معیشت، سخنی نمی گفت مگر برا ی باج خواهی های بی پایان و شرم آور سیاسی، کسی از پژمردگی و پریشانی چهره زنان سرزمین من سخنی نگفت، مگر با انگیزه تبلیغ چهر آرایی! و هیچ کس در این میانه، از پژمردن هزاران باغ آرزوهای جوانان گرفتار اعتیاد سخنی نگفت و اصلا کسی آنها را ندید از فساد لجام گسیخته و هزارفامیل و زدو بندهای کریه سیاسی، سخنی گفته نشد مگر در تسویه حسابهای سیاسی، هیچ اشکی برای ریختن خون جوانان بیگناه در کوی دانشگاه ریخته نشد مگر اشکهای تمساحان دریای سیاست. در این وانفسا، شرافت و مردانگی و صداقت به تمسخر گرفته شد و  عدم صداقت، عهد شکنی ها و بی تقوایی تمجید شد. فرد پرستی نه تنها مذمت نشد بلکه بر طبل بت سازی و کیش شخصیت کوفته شد و  اندیشه و آمال اصلاح طلبانه به تمامی هزینه جاه طلبی مشتی انسان هوسران قدرت پرست و هوچی باز گردید و سرمایه اجتماعی پشتوانه آن نیز به تمامی به حراج و تاراج رفت. در این سالها بر طبل نفرت کوبیده شد و تنها تفاوت این بود که مظهر تنفر تغییر یافته بود و اساس آن همچنان تقدیس می گردید، همه چیز مجاز شمرده شد اگر در مقام مجیز بود. ظهور احمدی نژاد نتیجه مستقیم آن کجرویها و عوامفریبی هاست. البته ذکر این موارد به معنای نفی برخی دستاوردهای اصلاحی نمی باشد اما تردیدی ندارم که جریان اصلاح طلبی در صحنه عمل دربسیاری موارد ناقض اصول خودش گردید.

 بگذریم! اما من، در تمامی این سالها موسوی را دوست داشتم. اورا دوست داشتم چو ن علی وار سکوت پیشه کرده بود. من به عنوان فرزند این انقلاب که همیشه تلاش بر اندیشه و زیست انقلابی داشته ام،  موسوی را هنوز یک انقلابی راستین می دانم. من موسوی را به خاطر مدیریت آن جنگ نفرت انگیز ستایش نمی کنم. من او را به دلیل ثبات و صلابت رایش ستایش می کنم. موسوی می تواند فریاد فرو خورده هزاران انقلابی راستینی باشد که بسیاریشان در راه آرمانشان کشته شدند. وبسیاری از آنها به ناچار در غایله اصلاح طلبی و فتنه احمدی نژادی سکوت پیشه کردند، انتخاب موسوی شاید از دید برخی گامی به عقب شمرده شود اما دراین وانفسای پرشتاب کجرویها این عقب رفتن عین پیشرویست چرا که بازگشتن از یک مسیر اشتباه خواهد بود. من موسوی را با این جملات به یاد می آورم:۱

...درجاهاي مختلف داريم و افراد گوناگوني هم داريم كه با رأي هم روي كار آمدند يا با يك انقلاباتي روي كار آمدند و عملا بعد از يك مدتي به خاطر تمركز قدرت در دست خودشان و اينكه بر همه اهرمها سوار بودند هم رأي ساختند، هم تمام نظام را قبضه كردند و هم نيروهاي مادام العمر شدند...و آيا در اين كشورهائي كه اينقدر محتاطانه نسبت به دادن قدرت به يك فردعمل كردند، آيا اين محتاطانه عمل كردن باعث عدم پيشرفتشان شده؟ باعث عدم رشدشان شده؟ آيا ژاپن امروز قوي پيش نميرود؟ اروپاپيش نميرود؟ كشورهاي ديگر از نظر صنعتي ، فني ، اقتصادي و نظير اينها پيش نيمروند؟ ما ارتباط كاذب بين جمع كردن زياد از حد اقتدار دست‌يك‌فرد و پيشرفت كشور به وجود نياوريم. اقتدار زياده از حد باعث‌عقب افتادگي‌ يك‌ كشور ميشود، پيشرفت كشور نميشود، اگر اقتدار زياد در دست يك‌فرد ميتوانست براي يك كشور خوشبختي و پيشرفت بيافريند ما در زمان پهلوي بايستي پيشرفته ترين كشور جهان مي‌بوديم. چرا كه همه قدرتها دست شاه بود. آن اقتدار ميتوانست همه چيز را در اينجا بكند. اينكه ما فكر بكنيم حاكميت اسلام هست، ارزشهاي اسلامي هست، مردم بيدار هستند، بله خوب اينها نعمت هائي است كه بر اثرمبارزه مردم به دست آمده، به همين دليل مجلس خبرگان اول با بدبيني نسبت به تمركز قدرت نگاه ميكرد، چه اتفاقي افتاده كه ما در اين ده سال اين بدبيني را نسبت به اين تمركز قدرت تا اين حد زياد داريم‌ از دست ميدهيم؟ ما ميگوئيم تمركز به اندازه كافي بايد باشد، جائي اين مسؤوليت بايد متمركز باشد كه از آنجا بشود سؤال كرد، قدرت و اقتدار جائي بايد باشد كه بشود از آنجا مسؤوليت خواست و اگراين اختيارات در جائي تمركز پيدا بكند كه قدرت سؤال نباشد خوب يكسال ، دو سال ، پنج سال ، ده سال ، ما كه قانون اساسي را براي يك فرد نمي‌نويسيم ، كساني هم كه قانون اساسي را در مجلس خبرگان اول نوشتند ، يقيناً فكر نميكردند كه قانون اساسي را براي دو سال ، سه سال يا ده سال مي نويسند...

 این نوع نگاه انقلابی آیا قابل تحسین نیست و آیا شایسته نیست این نوع نگاه به قدرت تقدیس شود. شاید حرفهای آن روزها و این روزهای موسوی مرهمی بر زخمهای چندین ساله این سرزمین باشد.  شاید  امیدی برای فردایی ... شاید

۱: بخشی از سخنان مهندس موسوی در جلسات بازنگری قانون اساسی سال ۱۳۶۸ 

کدام انتخاب؟

تا کنون تلاش زیادی کرده ام که این خانه از آلودگیهای سیاست پاک بماند اما افسوس که ظاهراْ در این سرزمین غمزده، از تیر غمزه این عروس هزار چهره گریزی نیست.این روزها بحث آمدنها و نیامدنهاست و اینکه یک ناجی بیاید و این کشور را نجات دهد یا یک منجی بیاید و آن را تحویل صاحب اصلیش بدهد!  یکی چکمه های رضا خانی پوشیده و با اطوار انقلابی صحبت از کارآمدی و توان اجرایی می کند و دیگری در هاله ای از تقدس!  علم دموکراسی برداشته و  زمزمه انتحار سیاسی سرداده  دیگری آنچنان ناز و عشوه  بنا نموده که تو گویی چرخش سماوات و گردش کرات با اشاره ابروی اوست. هر یک ازین سیاسیون جوری رفتار می کنند که انگار دنیا بر محور وجود ایشان می چرخد.

صحبت آمدن  یا نیامدن اشخاص چنان پررنگ شده که حاشیه ها برمتن غلبه کرده ودر این میانه یکی نمی پرسد. که این هیاهو برای چیست؟ اگر برای انتخابات است، کدام انتخاب؟ آیا این آقایان نماینده ۷۰ میلیون جمعیت این کشورند؟ شکی نیست که اینها پروردگان یک ساختار سیاسی شدیداً گزینش شده و تنگ نظرانه اند که البته  برخیشان با همین استانداردهای موجود تعریف شده هم کمی انحراف دارند!این هم  ازتیرگی و تیره روزی ایرانیان است که در این مملکت  قحط الرجال، آقایان مردم را انتر خودشان کرده اند. به عقیده من قبل ازاینکه به انتخابات و نامزدهای انتخاباتی بپردازیم باید انتخابگر منصف و با شعور داشته باشیم. ایران کشوریست که همه چیز در آن گرفتار افراط و تفریط است و در آن حاکمان یا خدایگانند و سایه خدا و جانشین او یا مردمانی هرزه و هوسباز و وطن فروش و بی ایمان و در این میانه فضای بازی جالبیست برای موج سوارانی که الحق خوب رگ خواب ملت را یافته اند. یکی با چلوکباب و نان بربری ملت را خام می کند دیگری با بوی نفت و کسی هم با وعده پول نقد.

 من نمیدانم در کشوری که مردمانش  عافیت طلبی و مفت خواری را هنر می دانند اینقدر افاده برای چیست؟  مردمی که آرمانش خاتمی باشد یا احمدی نژاد در هر حالت راضی به حد اقل شده است واین حال و روز ملتیست که مقلد است حتی در سیاست و در اندیشه ورزیدن.  ملتی که نمی تواند یا نمی خواهد از خودبزر گ بینی بیمار گونه اش دست بکشد و پشت تاریخ و تمدنی که دیگرا ن ساخته اند و دیگر وجود ندارد، پنهان شده و با همه عدم صداقت و بی عرضگی در اداره امور داخلی، داعیه رهبری بر کاینات را دارند. مردمی که از زمین و زمان طلبکارند و دایم دنبال بهانه جویی و دشمن تراشی اند. این مردمان ناصادق ناپرهیزگار تا نپذیرند که خوی افراطی و رو به تزاید منفعت طلبی را در خود مهار نمایند و تا زمانیکه به خاطر مسلمان بودنشان از خدا و کائنات طلبکار نباشند، حال و روزشان همین است البته همیشه امیر کبیر ها و مصدق هایی مسیر را اشتباه خواهند پیمود، اما این ملت آنهار ا سرجایشان خواهد نشاند! و رضاخانها را کشف نموده، پرورش خواهد داد.  مشکل جامعه ایران سیاسی نیست این مساله ریشه در رفتار عجیب خود ویرانگر و مازوخیستی مردمان این سرزمین دارد که همیشه از طمع خوردن حلیم مجانی در دیگ حلیم افتاده است. باید بپذیریم  فرهنگ اجتماعی این سرزمین همانقدر که ریشه دار است دچار آفت زدگی و علفهای هرز است. این درخت کهنسال برای ادامه حیات نیاز به شاخه بری و هرس دارد و دیر زمانیست که این اتفاق نیفتاده است و اکنون ضررت انجام این پالایش و پیرایش بیش از هر زمان آشکار است. این کشور باید هزینه آزادی را بپردازد و از طوفان بگذرد تا به ساحل سلامت برسد و گرنه همیشه تاریخش سر گردان  میان بازی سیاست ورزان و هوچیگران خواهد ماند.سخن را با چند بیتی ، سروده مرحوم معارف  که این روزها زمزمه می کنم پایان می دهم. 

بانگی از مستی نخیزد دیگر از یاران چرا

کس نمی‌تازد دگر رخشی در این میدان چرا

مشت خاکی چند باز از کبر طغیان کرده‌ایم

برنمی‌خیزی در این هنگامه طوفان چرا

در ره میخانه ساقی جان خود افشانده‌ایم

خاک رندان را نمی سازی شراب افشان چرا

اهرمن در شهر عریان پای‌کوبی می‌کند

از سر غیرت نگردد تیغها عریان چرا

اندر این شط باز می‌رانند فرعونان سمند

این درنگ ای نیل خون زین بیش از طغیان چرا

...

سریال حضرت یوسف(ع) و  داستان سینوهه طبیب

چند هفته ایست که سریال یوسف پیامبر از تلویزیون ایران پخش مپی شود و ظاهراْ مخاطبان زیادی هم پیدا کرده است، از آنجا که  به مقوله های تاریخی اعم از کتب یا اقتباسات سینمایی یا تلویزیونی  علاقمندم، تصمیم گرفتم که این سریال را پیگیری کنم. دیدن چند قسمت از این معجون تلویزیونی مرا باز هم از رسانه ملی! نا امید ساخت.راستش را بخواهید من اینجا نه در صدد نقد فنی یا هنری این سریال هستم که اساساً در تخصص من نمی باشد، آنچه مرا بر آشفته ساخته سرقت ادبی است که در این سریال صورت پذیرفته بدون اینکه نامی از مالباخته برده شود.

شاید بسیاری از ایرانیان رمان معروف سینوهه پزشک مخصوص فرعون را خوانده باشند  تا جاییکه من می دانم تا کنون حدود ۶۰ چاپ از این کتاب با ترجمه مرحوم ذبیح الله منصوری منتشر شده است و صدها هزار ایرانی ساعاتی را با آن در اعماق تاریخ خاورمیانه باستان سپری کرده اند این کتاب از آثار  نویسنده  فنلاندی آقای "میکا والتاری"  است  که بخشی از مسایل مصر باستان را  از زبان یک پزشک بیان می کند.

 برای من بسیار جالب است که  بدانم دست اندر کاران این سریال چگونه می توانند اینقدر وقیحانه دست به سرقت ادبی بزنند و با افتخار اعلام کنند که یک کار تحقیقی و  تاریخی بر اساس زندگانی یوسف نبی انجام داده اند و مبالغی هنگفت ازپول بیت المال را صرف ساختن برنامه ای بکنند که بسیار ناشیانه و  سطحی به موضوع نبوت و یکتا پرستی پرداخته است.  اکثر نامها ی فیلم  از قبیل آمون هوتب یا اخنا تون، اورم هوب، سینوهه نفرتی تی  ملکه تی و...  عیناً از داستان سینوهه گرفته شده است اما این همه ماجرا نیست  بلکه اشکال اصلی در آنجاست که دست اندر کاران سریال داستان ساخته ذهن میکا والتاری را عیناْ به عنوان تاریخ زندگانی حضرت یوسف به بینندگان نشان می دهند و تنها تفاوت با اصل داستان در اینجاست که شخصی به نام یوسف به ماجرا اضافه شده و اوست که بر فرعون بیمار مستولی شده و اورا به رستگاری می کشاند! سناریوی اصلی حفظ شده و برای لوث نشدن ماجرا و حفظ اصالت اثر! برخی  تغییرات در آن داده شده است و جالب اینکه در این ماجرا خدای باستانی مصریان یعنی آتون یا خدای خورشید به عنوان خدای یگانه تایید می شود.

 و جالبتر اینکه در تیتراژ پایانی سریال انبوهی از منابع ذکر شده است که در آنها نامی از میکا والتاری و اثرش برده نشده است. تنها تفاوت این فیلم با داستان اصلی سانسور بخشی از روابط و تعاملات شخصی! است که به دلیل معذوریت های سیما پرداختن بدان ممکن نبوده است  و گرنه بعید نبود برای افزایش جلوه های بصری فیلم به آنها نیز پرداخته شود. 

عاشورا

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

عاشورای امسال هم گذشت و من خوشحالم! خوشحال از اینکه هنوز چیزی در این دنیا وجود دارد که بتوان در فقدانش اندوهگین شد و برای لحظاتی هم که شده فارغ از این جهان و مناسبات و محاسبات مبتذلش به یاد رادمردی گریست. مردی  که زمانی در  این کره خاکی با معشوق و معبودش مغازله های عاشقانه داشته است و داستان عشق ورزی و وصال جاودانش از خاطره ها محو نشده است. خوشحال از اینکه  هنوزنشانه ای هست برای سرگشتگانی چون من که در دالان تاریک تاریخ بتوانند راهشان را پیدا کنند. که اگر حسین نبود  یقیناْ حجت بر ما تمام نمی شد. حسین پرچمی را که اسماعیل و عیسی و ادریس بر دوش می کشیدند، به سرزمین نینوا آورد وبر قلب تمام عاشقان  حضرت دوست استوار گردانید. و شعله ای را در جان مومنان بر افروخت که فروغ آن تا ابد دنیا را روشن و چراغانی کرده است. 

 و من امروز مبتهج و مسرورم که هنوز محبت کسی رادر دل دارم که قلبش مملو از رحمت و محبت  نسبت به بندگان گنهکار خداوند بود. آری من دوستدار اویم و او نیز قطعاً دوستدار من است باشد که خداوند به برکت این محبت نور رحمتش را بر قلب من بتاباند.  

یلدا

یلدا بهانه است

 تا ما، دلتنگ خورشید شویم

یا یک ترانه

برای مردمان صبور

که زمزمه کنند روشنایی را

 در کمال تاریکی

یا یک کرانه

برای زورق تنهایی من، در نگاه صبح

یلدا رسیده است

ومن

 منتظر هنوز...

آسوده در پناه یکی شمع پر فروغ

شمعی فروزنده از لهیب نگاهی پر از دروغ

یلدا رسیده است

یلدای سرد و ساکت و مغموم

ومن

بی هیچ هراس زتاریکی و سکوت

آهسته در کنار شمع خودم

آب می شوم

...

انسان خوب

انسان خوب کسی نیست که دیگران دوستش بدارند. انسان خوب کسی است که دیگران را دوست بدارد ولو آنها، از وی متنفر باشند.

 

هفته ای برای تنفر

مادر عزیزم! نگران من نباش و ایمان داشته باش که ما پیروز می شویم و امام رضا را از دست ایرانیان مجوس نجات خواهیم داد...

جملات بالا قسمتی از نامه یک سرباز شیعه عراقیست که قبل از کشته شدن در سنگرش، خطاب به مادرش نوشته است. نامه ای که هیچگاه توسط مادرش خوانده نشد، و مقدر بود یک جوان بسیجی کنجکاو ایرانی آنرا بخواند. اکنون من نمی دانم که آیا جنازه این جوان به خانواده اش تحویل داده شده یاخیر و اینکه آیابرای او مجلس ختم مناسبی برگزار گردیده است یا نه، ولی ایمان دارم که او به آرزویش نرسیده است و مرگش، مهیج بسیاری دیگر برای خونخواهیش بوده است کسانی که شاید هیچ اعتقاد مذهبی نداشته اند و فقط به انتقام می اندیشیده اند. انتقام از کسانی که نمی شناخته اند و قبل از این، هیچ کینه ای از ایشان در دل نداشته اند. همیشه خون این جوانان توجیه گر جنگ بوده است، جنگهایی که توجیه گر بی تدبیری فرمانروایانشان بوده است. جنگ چنان واژه زشت و نفرت انگیزیست که حتی جنگجویان نیز آنرا بر زبان نمی آورند و همیشه سعی دارند تحت عنوان "دفاع" آنرا توجیه نمایند.

 هفته ای که در آن به سر می بریم "هفته دفاع مقدس" نام گرفته است اما من هیچگاه درک نکرده ام که از چه چیز در این جنگ دفاع شده است. یقینا این جنگ اگر چیزی به این ملت نداده است مشروعیت زیادی به دولتمردان داده است که بتوانند در لوای آن برتمام اشتباهاتشان سرپوش بنهند. آنچه مسلم است جنگ واقعیتی مربوط به گذشته است که به زودی آثار و تبعات آن از ذهن و ضمیر مردم زدوده نخواهد شد و چونان زخمی چرکین روح و روان جامعه را خواهد آزرد. جنگ همزاد بشر است و تا پایان بشریت با وی خواهد بود. در همین لحظه ای که شما خواننده این سطور هستید، میلیون ها جوان در سراسر جهان با انگیزه های مختلف می جنگند و یا در آماده باش جنگی به سر می برند، حال آنکه جنگ افروزان در میان قلعه ها و در اتاقهای جنگ، تحت تدابیر شدید امنیتی در حال برنامه ریزی برای جنگهای دیگر و کشتار بیشترند. آنها برای شروع هر پیکار، احساسات پاک ایمانی و اعتقادی مردمانشان را تحریک می کنند و سوار بر این موجهای خروشان نفرت، به جدال با دشمنانی موهوم بر می خیزند. بیماردلانی که وجودشان را در نفی و نابودی دیگران توجیه می نمایند. آنها زیستن در این دنیا را به کابوسی دهشتناک بدل ساخته اند. کابوسی که هیچگاه بشریت را رها نمی کند.

زمین، سرشار ازخشونت و نفرت شده است. و ظاهراً، ما ناخواسته و ناچار به جنگ با جنگیدنیم! کاش می شد از این کره خاکی هجرت کرد و در گوشه ای از این کهکشان در جایی فاقد تمام مظاهر نفرت و خودبینی در آرامش به سربرد. ودر آنجا به زبانی که برای همه قابل درک باشد سخن گفت، زبانی که در آن هیچ واژه ای مترادف "دشمن" نباشد و در آنجا مومن به عقیده ای شد که در آن جنگ، تقدیس نشود و برای آغاز یا پایان هچ جنگی یادبودی برگزار نشود و هیچ نفرتی در آن نباشد حتی نفرت از جنگ!

جنايت و مكافات

یکی از معدود شبهایی که در مقابل تلویزیون نشسته ام و ناچارم شاهکارهای تولیدی هنرمندان وطنی را نظاره گر باشم، پخش یک تیزر تبلیغاتی از یک سریال قديمي خارجی توجهم را جلب می کند "سریال جنایت و مکافات"

بی اختیار خاطرات عنفوان جوانی برایم زنده می شود که در مسیر زندگی ام کتاب جنایت و مکافات به دستم رسید. و من درگير ماجرای دانشجوی جواني شدم كه در جامعه روسیه قرن نوزدهم در میان فشارهای شدید عقایدش و الزامات دنیای بی رحم پيرامونش، گرفتار شده بود تا انجا که برای حل مشکلات خودش و اجتماعش مرتکب قتل گردید. و این آغاز کشمکش عجیبی در سرتاسر داستان است به نحویکه انسان با خواندنش بی قرار می شود. من در تمام طول داستان نتوانستم این جوان را به خاطر کاری که کرده بود سرزنش کنم یا اینکه با آن پیرزن رباخوار همدردی نمایم. این جوان، نماد نهاد ناآرام تمام جوانانیست که می خواهند جهانشان راپالایش نمایند، اما ابزاری و قدرتي ندارند. آنها میان مسولیتهای اخلاقی و آموزه های مذهبی و واقعیتهای تلخ اجتماع دست وپا می زنند. و از طرفي آنها نمي توانند از آرمانها و آرزوهايشان دست بكشند. این سرگردانی و کشمکش دستمایه خلق آثار جاویدانی در ادبیات بوده است و نسخه هاي قديمي تر در ادبيات اروپا نظير " فاوست" نيز به نوع ديگري اين كشمكش دروني را كاويده اند. اما این جوانک از جنس دیگریست او با وجودیکه مرتکب جنایت می شود و شکست می خورد، بر خلاف قهرمان داستان  فاوست كه روحش را با شيطان معامله كرد، مورد تنفر قرار نمي گيرد شايد به اين دليل كه او آرمان بزرگي در سر داشت و اين شاید، قتل يك پيرزن رباخوار را توجيه مي كرد! من به شان نزول چنین آثاری در جوامع آنروز روسیه یا سایر نقاط اروپا کاری ندارم، اما احساس غریبی دارم و آن موید اینست كه در اطراف خودمان پر است از راسکولنیکف های جوانی که هنوز در کشمکش میان عقایدشان و آنچه بدانها تحمیل می شود گرفتارند. جوانانی كه هر زمان و در هر لحظه مي توانند جنايت كنند و نيز عميقا عاشق باشند. آنها در دنيايي زندگي مي كنند كه بالاجبار بايد به قواعدش تن در نهند.

راسکولنیکف جوان اما، ظاهراً توانست در پرتو یک عشق زمینی رستگار شود آنهم عشقی که به یک دختر روسپی ابراز می گردد. دخترك ناچار است برای تامین معاش خواهران و برادران خردسالش به  قواعدی که اجتماع بر او تحمیل می کند تن در نهد امابا و جود تن فروشی، احساسات پاک و انسانیش بکر و دست نخورده باقی مانده است وشاید نقطه اوج داستان، جاییست که مرد جوان ـکه اینک از منظر جامعه یک جنایتکار است ـ قصد دارد در مقابل دخترک زانو بزند و عشقش را ابراز کند و دخترک با این استدلال که او لیاقت پذيرفتن این عشق را ندارد از پذیرش آن سر باز می زند و هنوز عشق را مقدس و دست نیافتنی می انگارد. جنایت و مکافات شاهکار جاودانه فیودور میخایلوویچ داستایوفسکی داستان سر گشتگی نوع بشر در هزارتوییست که خود با دست خودش ساخته است.  

 

مهمانی الهی

بالاخره روزی که من مدتها در انتظارش بودم فرا رسید و اگر خدا بخواهد، امشب به سوی سرزمین حجاز خواهم رفت. از مدتها پیش، کشش عجیبی برای این سفر داشته ام و سوالات زیادی در ذهنم دارم که می خواهم در این سرزمین مقدس از خداوند بپرسم همانطور که پیامبرانش می پرسیدند و من انتظار دارم که بخشی از پاسخ هایم را در این سفر بیابم.

از تمام خواهران و برادران ایمانی که طی این مدت لطف داشتند و مرا در وبلاگستان همراهی نمودند سپاسگزاری نموده و طلب آمرزش می نمایم که مبادا، خدای ناکرده، حرفی زده باشم و کسی را رنجانده باشم. که در این صورت تقاضا دارم عذر مرا پذیرا باشید.

رحمت واسعه الهی شامل حال تمام بندگانش باد.

در ستایش صلح

در هنگام صلح، پسران ، پدران خود را به خاك مي سپارند و در هنگام جنگ پدران پسران خود را. "هرودوت"

احساس اضطراب خیلی غریبی این روزها قلب و روح مرا تسخیر کرده است. به نحوی که اندیشه مرا نيز، متاثر ساخته است. گاهی تصور می کنم این شاید، من هستم که توانایی درک زندگی و افکار دیگران را ندارم. حالِ گنگ خواب دیده ای را دارم که از بیان رویاهایش ناتوان است. اين روزها انگار، صدای طبل جنگ را بلندتر از هميشه، از هر کوی و برزن، می شنوم و شاهین جنگ را در کمین کبوتر زیبای صلح می بینم. 

 باید کاری کرد باید صدایی برخیزد. نباید سکوت کرد. انگار این کشور گرفتار نفرین شده است که در هیچ عصری از اعصارش بنا نیست، روی صلح و آرامش ببیند. همیشه تاریخش یا عرصه جولان دیوانگان کشورگشا بوده، یا عرصه تاراج فرمانروايان بیمار دلی که مرهم تسکین عقده ها و حقارتهاشان را در خانه همسايه می جسته اند و یا در سفره نان جوین مردمان بی پناهشان. و در این میانه، بیچاره مردمی که همیشه تاريخ، سرگردان میان جنگ و تحقیر و تسلیم بوده اند. همیشه خانواده هایی سوگوار  عزیزانشان بوده اند و همیشه زنان ومردانی خاکستر عشقهایی خاموش را بر سرریخته اند. و مادرانی، در غم جوانانشان گریسته اند و پدراني كه از غصه و رنج زودتر پیر شده اند. و در این میانه بوده اند، کسانی که خون جوانان میهن را قاتق نانشان كرده اند.

  من از خاک این کشور متعجبم که هنوز با آغاز هر بهار بیدار می شود و لبخند می زند بر روی مردمی که جنازه پاره پاره جوانانشان را بلعیده است. از خورشیدی که شاهد این همه جنایت بوده و هنوز چهره از این مردمان برنگرفته است. از کوههایی که هنوز متلاشی نشده اند و از آسمانی که  هنوز آرام است و بيقراري ني كند. خدايا! چرا این مردمان اینچنین تشنه جنگ و خشونتند؟ چرا این کشور عبرت از گذشته اش نمی گیرد چرا دهان یاوه سرایان جنگ طلب را خاک نمی گیرد . هنوز صدای شکسته شدن استخوانها، زیر شني تانکها به گوش می رسد. هنوز صدای شیون مادران و زنان سربازان، مابین دیوارهای بلند حماقت این سرزمین پژواک مي كند، هنوز خاک از بوي جنازه ها عق میزند. اما این مردم انگار نه چیزی دیده اند و نه چیزی شنیده اند. همگان چون مردگان خاموشند یا چون  گرگهای گرسنه ای که چهره به چهره هم نشسته اند تا به محض مشاهده اولین نشانه ضعف و زوال دیگری جسمش را بدرند و بخورند و خود را فربه تر کنند.

 می خواهم فریاد بزنم كه من نمی خواهم بجنگم. من نمی خواهم هیچ انسان دیگری را بکشم من نمی خواهم شاهد بیوه شدن زنان و مرثیه سرایی مادران باشم هرچند مادران و زنانِ به زعم برخي، "دشمنان" من باشند. من می خواهم اين كشور در صلح زندگي كند. می خواهم، درختانی که بدست خودم کاشته شده اند، آنقدر فرصت داشته باشند كه به بار بنشینند. می خواهم در سايه اين درختان بنشينم وهمه اشعاري را که در طول تاریخ در مدح صلح به هر زبانی سروده شده است، با صدای بلند برای همه افراد بشر بخوانم... 

خدایا! چرا باید این مردم تاوان نابخردی کسانی را بدهند که در قاموس اندیشه هاشان کلمه ای و کلامی  جز "دشمن" یافت نمی شود. كساني كه هيچ وقت، دوستي نداشته اند و همه چيز را از منظر تنگ و تاريك نفرت ديده اند.  می خواهم بزرگ شدن و عظمت این کشور را ببینم.  والله که عظمت این کشور در دشمنی و خصومت با دیگران نیست. عظمت این کشور در پاسداشت محبت و عشق ورزيدن به تمام افراد بشر است حتي اگر دوست ما نباشند. تنها در اين صورت است كه اين چهره هاي اخم آلود شكفته خواهد شد و اذهان منجمد و سترون به زايش انديشه خواهندپرداخت و مشتهاي گره كرده باز مي شوند و دستها توانايي واقعيشان را نشان خواهند داد. اين جامعه لبريز از نفرت و بد بيني و خشونت است و من قلبا آرزو مي كنم اينگونه نباشد و اينها زاييده ذهن من باشد. بیایید همه به احترام تمام جوانانی که در طول هزاران سال تاریخ این کشور خونشان توجيه گر زشتكاريهاي فرمانروايانشان بوده است صلح را فرياد بزنيم. بياييد همه براي صلح دعا كنيم وبا حکیم توس همنوا شویم که می فرماید:  مرادی که در صلح گردد تمام.... چه باید سوی جنگ دادن لگام.

در ستایش قدرت

می خواهم درباره مظلومترین واژه در ادبیات فارسی بنویسم. اینکه چرا "قدرت"در فرهنگ ما چنین تقبیح می شود، همیشه برایم معمابوده است. معمایی که هر آنچه بیشتر بدان پرداخته ام، برایم پيچيده تر شده است.

 اينكه چرا قدرت تقبیح می شود، شايد دلیل عمده اش این باشد که، در فرهنگ و ادبیات ما قدرت مترادف زور و زورگویی شمرده می شود و مفهوم سیاسی و استبدادی از آن تداعی می شود.  اما چگونه است که در همین جامعه، استبداد با ادبیات متفاوت در اعصار مختلف تقدیس می شود و گاهي جنبه الهی و قدسی پیدا می کند. بي ترديد، ما مردمان مطیعی نیستیم و طی فرآیندهای پیچیده ای سعی در عدم تمکین از قواعد و مقررات محدود کننده داریم. اما چرا در عمل، تسلیم اراده هايي می شویم که بدان اعتقادی هم نداریم؟ پاسخ اين پرسش شايد در منشا قدرت در جامعه ما نهفته باشد و اينكه در سلسله مراتب توزيع قدرت، افراد ناچار به ريزه خواري قدرتي مي باشند كه به صورت قطره اي، ازيك منبع لايزال به نمايندگي شخص يا اشخاصي خاص، توزيع مي شود. جالب اینکه، افراد سعي در كسب قدرت و اعمال آن در حد نهايتش را دارند اما همينكه فاقد آن شدند با مظلوم نمايي سعي در پوشاندن لباس اخلاق بر منويات درونيشان دارند. 

ادامه نوشته

جامعه ايراني و مذهب

یکی از نفرت انگیز ترین چیزها برای من، اینست که در موقعیت دفاع قرار بگیرم. علی الخصوص هنگامی که پای یک امر شخصی مانند عقیده در میان باشد. البته، عقیده و افکار هر کسی برای خودش محترم است اما هنگامی که اندیشه افراد در اعمالشان تبلور می یابد. نباید نافی حقوق ديگران یا حریم جامعه باشد.

در جامعه امروز ما، چنان معامله اي با مذهب شده است كه گاهي مواقع، فرد مذهبي به ناچاردر مقام دفاع قرار مي گيرد. البته اين دفاع هميشه در برابر ضد مذهبي ها نيست كه چه بسا، زخمهايي كه متحجرين مذهبي و خرافه پرستان بر پيكر مذهب ميزنند، بسيار كاري تر است. من قبلا اشاره كرده ام كه عدم شفافيت و به عبارت ديگر چند چهرگي، مشخصه بارز فرهنگ ايراني شده است اما ظاهرا درايران امروز، رفتار غير مذهبي يا ستيز با مذهب به نوعي"مد"  بدل شده است. كه متاسفانه عملكرد سياست ورزان مدعي مذهب و خواب سنگين متوليان مذهبي بدان دامن زده است. جالب اينكه بسياري از اين منتقدين در صورت ايجاب منافعشان، جا نماز آب مي كشند و پاي علم خرافه پرستان سينه مي زنند. اينگونه است كه به عنوان مثال در اين جامعه هم خانمهاي محجبه معذبند و هم مكشوفه ها.

  توضيح اينكه انديشه مذهبي براي من، نه شريعت يا اطوار و ظواهر مذهبي كه اساس تفكر مذهبي در قالب اصل" پذيرفتن هر آنچه براي خود، براي ديگران و نپذيرفتن آنچه براي خود، براي ديگران است". هر چند كه هر مذهبي اگر به لباس زيبايي ملبس شود، چهره جذابتري خواهد يافت.

پ.ن: اين روزها احساس مسلولي را دارم كه هر روز نفس كشيدن برايش سخت تر مي شود. شايد لازم است كمي خون بالا بيايد تا  هواي تازه در ريه هاي خسته جانشين شود.

توقف در هجدهم تير

در زندگی، زخمهاییست که مانند خوره، آهسته و در انزوا روح را می خورد و می خراشد. "صادق هدایت-بوف کور"

اكنون كه اين جملات را مي نويسم، واپسين ساعات هجدهم تيرماه سال هشتادو هفت است روزي كه در ياد و خاطر من جاودانه مانده است، نه بدان سبب كه، روز شادماني من باشد كه در تمام لحظات آن اندوهي بي پايان براي من نهفته است. براي من كه نه سال پيش در چنين روزي شاهد هتك حرمت شريفترين و مظلوم ترين انسانها و سلاخي ايمان و عقيده، در پاكترين مكان عالم، بدست شقي ترين افراد بشر بوده ام، شايسته است كه از طلوع تا غروب آفتابش، پيوسته مرثيه سرايي كنم و بگريم. گريه براي آرمانهايي كه در آن روز در وجود من مردند و براي آرزوهاي مدفون شده جوانیم، كه اكنون مي دانم هيچگاه محقق نخواهند شد. امروز روز تولد نوزاد نامشروع خشونت كور، حاصل از هم آغوشي چكمه و نعلين است. تمام لحظات اين روز در ياد و خاطر من جاودانه خواهد ماند، تا زمانيكه شاهد مجازات كساني باشم كه با اعمالشان يا با سكوتشان اجازه دادند گهواره دانش اين سرزمين، آلوده به خون گردد. من هيچگاه انتقامجو نبوده ام اما بسيار آرزومندم، روزي اين توانايي را داشته باشم تا، كساني را كه مرتكب آن فجايع شدند، به مجازات برسانم.

 من اما توانستم از كوران هجدهم تيرماه هفتادو هشت همانند ماده گرگي پريشان، طفل ايمانم را به دندان بگيرم و بگريزم، اما هيچگاه نتوانستم در منزل ديگري ماوا گزينم. من نتوانستم بپذيرم حقارت را، مانند مردي خيانت شده، خيانت را يا چون زني تجاوزشده، تجاوز را . من در تمامي اين سالها مانند محكومي نيمجان بالاي دار، جان كنده ام حال آنكه اگاه نبودم، به كدامين گناه ودر كدام محكمه، محكوم شده ام. و چرا مجازات مي شوم. هجدهم تيرماه هفتادو هشت روزيست كه در آن شرافت و كرامت جامعه ايراني محك خورد و صف مدعيان صادق از لافزنان جدا شد. هنگامه انتخاب خوردن خون و عسل بود براي كساني كه چرب و شيرين دنيا حياتشان را به مماتشان گره زده است. چه آنان كه به نام دين، دين را به مسلخ بردند و چه انان كه به نام آزادي و اصلاح بر خون پاك جوانان اين سرزمين به معامله نشستند.  

براي من، زمان در سحرگاه هجدهم تيرماه هفتادو هشت متوقف شده است و پس از آن هرزمان براي من هجدهم تيرماه و هر مكان، كوي دانشگاه تهران خواهد بود، تا روزي كه محكمه عدل الهي بر پا شود. 

وسيعلموا الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.و بزودي آنانكه ظلم كردند خواهند دانست كه، به چه كيفر گاهي بازگشت خواهند نمود.(شعرا- ۲۲۷)

حیرانی

گاه از نگاه تمام جهان سیر می شویم

                 گاهی اسیر چهره و تصویر می شویم

گاهی رها ز زمان و مکان و دمی 

                 ما همنشین حلقه و زنجیر می شویم

گاهی برای کشت گلی در میان دشت

                 ما ملتزم به تیغه شمشیر می شویم

گاهی برای گفتن یک حرف بی ریا 

                 محتاج واژه ها و تفاسیر می شویم

ما با تمام لحظه های زمان پیر می شویم 

                  آخر اسیر پنجه تقدیر می شویم

بندگان خوب خداوند

اين روزها با یاد و خاطره دو عزیزی عجین شده است که نسل قبل از ما با آنها محشور بوده اند اما به دلیل عمق تاثیری که در جامعه ما داشته اند، هم نسلان من هم، از افکار و اعمالشان متاثر شده اند.

 بیست و نهم خرداد سالروز عروج معلم بزرگ انقلابي دکتر علی شریعتی بود و سی و یکم خرداد ماه سالروز شهادت پاسدار ارزشهای انسانی دکتر مصطفی چمران. دو عزیزی که من همیشه روح بزرگ و اندیشه های والایشان را ستوده ام. این دو بزرگوار آنقدربرای من محترمند که اگر اندیشه اي مخالفشان هم داشته ام، از ارادتم به آنها ذره اي كاسته نشده است. در خصوص این دو بزرگوار حرفهای زیادی گفته شده، اما به نظر من یک جنبه از شخصیت آن دو، مظلوم و مغفول مانده است و ان جنبه عرفانی و انسانی این دو والا مقام است که در نجوا ها و مناجاتشان با خدا تبلور یافته است. 

 از آنجا كه خداوند تاب دوري بندگان خوب خودش را ندارد، آنها را خيلي زود از ميان ما برد تا همنشين محفل انسش باشند. درود بي پايان خدا بر تمام مجاهدان راه حقيقت. 

اليس الصبح بقريب؟

 اين روزها زياد به گذشته فكر مي كنم همانطور كه در گذشته خيلي زياد به اين روزهاي نيامده مي انديشيدم! انگار به نفرين آوارگي دچار شده باشم البته آوارگي در زمان!

مدام اين شعر را كه شاعرش هنوز براي من ناشناس مانده از ذهنم مي گذرانم. 

امرز فرداييست كه ديروز نگرانش بوديم

زندگي زيباتر از آنست كه به خصومت بگذرد

و قلبها گرامي تر از آنند كه بشكنند

دستت را به من بده تا با هم دوست باشيم

فردا خواهد آمد حتي اگر ما نباشيم

آنچه را كه بدست آمده با خنده پايدار نخواهد ماند

و آنچه كه از دست رفته با گريه باز نخواهد گشت

هميشه منتظر غير منتظره ها باش!!

خوب كه فكر ميكنم، مي بينم دیگر از آرزوهای بزرگ دوران کودکی و از قهرمانان دوران نوجوانی، خبری نیست دیگر از شوریدگي و شيدايي جواني هم خبري نيست. بماند که ما فی الواقع، جوانی هم ندیده ایم به قول مرحوم معیری.

من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش

 از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

 موی سپید را فلکم رایگان نداد

 این رشته را به نقد جوانی خریده ا م

 حال عجيبيست حال اين روزها!  ديدن حال مردم اين روزها مشكل است. مردمي كه اسير بهانه هاي خودشان شده اند و ديگر انگار بهانه اي براي زيستن ندارند! به قول مرحوم مشيري:

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

 صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو در مرگ انسانيت است

گاهی ازشنیدن صدای يك شیپور کنار گوشهايم ناتوانم و گاهی دلم برای شنیدن یک صدای ضعیف سازي که به دست نوازنده اي متهم! در میان کوچه نواخته می شود غنج می رود.

گاهی احساس مي کنم نمی توانم نفس بکشم و گاهی فكر مي كنم، هوای تمام جهان هم گنجایش ريه هاي خسته ام را ندارند.

گاهی از دیدن خورشید گریزان و گاهی براي يافتن شعله شمعي سرگردان.

گاهي...

كاش مي شد از اسارت زمان و مكان، آزاد شد. شايد بايد رفت، بي دغدغه مقصد و توشه و بي هيچ انديشه. شاید این روزهاي آينده جور دیگری باشد. آري! بايد حركت كرد و رفت.باز بايد با سهراب همنوا شد:

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست 

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند

شاید...

 

مرثيه اي برا ي چشمه

دوستی به من پیشنهاد  کرد که، به مناسبت روز جهانی محیط زیست مطلبی در مورد طبيعت و محیط زیست بنویسم و من همانجا به خودم قول دادم که در اولین فرصت این کار را بکنم ولو با تاخیر، شايد اداي ديني كرده باشم به طبيعت مظلوم و فراموش شده ديارم و معصوميت از دست رفته كودكي خودم.

براي من که دوران کودکیم عجین با طبیعت بوده و بيشتر خاطراتم رنگ سبز دارد، اين روزهانوشتن از طبیعت کار ساده ای نیست. چه روزها و شبها که در میان علفها خوابیده ام و چه بسيار نجواها که با طبيعت داشته ام. انگار همین دیروز بود که برای یافتن جواب يك سوال، سفري ماجراجویانه را برای رسیدن به دریا آغاز کردم. معلم در كلاس جغرافي گفته بود كه، رودخانه ها به دريا مي ريزند، كسي هم انگار گفته بود خانه ما خيلي از دريا دور نيست، راستش را بخواهید من هنوز دریا را ندیده بودم به نظرم می رسید وقتی آب رودخانه کوچک محلمان، که ما تابستانهادر آن آبتنی می کردیم به دریا می ریزد، باید خیلی جالب باشد. من سرچشمه را دیده بودم، چشمه جوشانی که از کنار مزار امامزاده ای غریب در میان دره ای نه چندان عميق در نزديكي خانه مان می جوشید و کم کم از اطراف دره چشمه های کوچک دیگری بدان می پیوستندو آرام آرام به سوی مکانی که در خیال من دریا بود، می سریدند. اطراف رودخانه كوچك، كه ما "كال" مي ناميديمش، پر بود از نی ها و علفهای بلند که انگار مامور شده بودند برای حفاظت آب رودخانه. که امانتی بود برا ی دریا. هنوز منظره جنب و جوش لاک پشتها و بلدرچینها را در خاطر دارم درختهای بید وحشی که گله به گله میزبان تن خسته زارعان اطراف رود بودند. باید خیلی مواظب می بودی که مبادا پایت را بر لانه پرنده ای نگذاری یا بچه لاک پشتی را لگد نکنی،  چقدر گوارا بود آب، وقتی از شدت عطش در کنار چشمه دراز مي كشيديم و بدون استفاده از هر نوع ظرف و بي رعایت هر گونه تشریفاتی! لبها را بر صورت قشنگ چشمه مي گذاشتيم و يك نفس آنقدر مي نوشيديم که دل درد مي گرفتيم، و بعد یک نفس عمیق و نيم غلتي روی علفهاي كنار چشمه. آخ!مثل تمام مار ها و پرنده ها و لاك پشتها، انگار كه با تمام طبيعت يكي شده اي.

سفر من در آن روز گرم اواخر بهار از مبدا چشمه آغاز شد با توشه اي شامل يك تكه نان و كمي ماست چكيده خشك شده كه هر دو محصول دستان پرتلاش مادرم بود. كنجكاوانه  تمام طول مسير را مي كاويدم و هر چه بيشتر مي جستم بيشتر مي يافتم سنجاقكهاي رنگارنگ و پروانه هاي قشنگ، پرستو هاي هميشه سرگردان و لاك پشتهاي تنبل كه مرا به ياد "شلمان" رفيق "بامزي" مي انداختند. چند تا مار هم ديدم كه البته نترسيدم !! چند تايي هم تور ماهي گيري كه بچه ها برا ي صيد ماهي در مسيرآب گذاشته بودند كه البته من در آنها ماهي نديدم. حدود ظهر ناهارم را خوردم و به سفر اكتشافي ام ادامه دادم. راستي! از درختچه هاي آلوي وحشي با آلوچه هاي ترش و تمشكهاي وحشي حاشيه رود هم بگويم كه چقدر به نظر من آن روز خوشمزه بودند! از سه تا رو ستا گذشتم و چه پايان غم انگيزي داشت اين سفر پر ماجرا وقتي كه از دور، چند تا سگ ولگرد را مشاهده كردم. راستش فكر اين يكي را نكرده بودم. من اصولا با سگها ميانه خوبي ندارم و هنوز يادگاري يكيشان را روي بازوي دست چپم دارم!! لذا بي هيچ گونه ترديدي! عمليات اكتشاف را ناتمام گذاشتم و به خانه برگشتم وقتي به خانه رسيدم نزديك غروب بود و ده در جنب و جوش خاص پايان روز بود.

سالها بعد كه من در همان روزها به قصد ياد آوري آن سفر تاريخي به سرچشمه رفتم هيچ خبري از آن چشمه و چكاوك هاو سنجاقكها و باقي دوستانش نبود. چشمه خشك  شده بود و تمام حريم رودخانه سرتاسر به زير كشت رفته بود و فقط به اندازه آبراهي براي طغيان احتمالي زمستان، باقي مانده بود. از درختچه هاي آلوي جنگلي و تمشكهاي وحشي خبري نبود، جا به جا مي شد از آثار باقيمانده ريشه ها و كنده ها به حضور بلند بيد هاي وحشي در گذشته اي نه چندان دور پي برد. درختان جنگلي نزديك سرچشمه هم، تقريبا خشكيده بودند، در فاصله نزديك از سرچشمه، چاههاي آب براي آبياري شاليزار حفر كرده بودند و جان چشمه را كشيده بودند. من، مات و مبهوت در جستجوي رويايي از دست رفته، در مسير سابق حركت كردم، در طول مسير در بستر قديم رودخانه، چاه هاي بتني حفر شده بود و صداي گوشخراش موتور هاي ديزلي كه شيره جان زمين را مي مكيدند، انگارمرثيه مرگ چشمه را فرياد مي نمودند.

من هنوز در حسرت آن سفر ناتمام مانده ام، با اندوهي بي پايان براي از دست رفتن تمام خاطرات پاك دوران كودكيم. در ميان شهري نقاشي شده با رنگهاي سياه و تيره و با ديوارهايي بلند كه زندان روح من شده اند و مردمي كه چشمه هاي احساس وعاطفه در وجودشان در حال خشكيدن است.   

جراحي فرهنگي( 2 )-- كار

در صحبت قبلم در خصوص جراحی فرهنگی در ایران اشاراتی بدانچه که ناهنجاری های فرهنگی نامیده می شود داشتم،  البته باید تاکید کنم آنچه من در این مختصر بدان می پردازم صرفا مقایسه ایست میان آنچه هست و آنچه باید باشد از دیدگاه خودم.  اینجانب نه سواد جامعه شناسی دارم ونه ادعای آنرا و این نظرات نيز بر اساس یک روش تحقیقی و متدولوژي علمی حاصل نشده است و تا حدود زیادی متاثر از تجربیات شخصی من است در این مبحث می خواهم به مقوله کار بپردازم. نگارنده از آنجا که دهقان زاده بوده و با مفهوم و مقوله کار از سنین پايين آشنایی دارم، متاسفانه شاهد این هستم که مردان و زنان ما در بسیاری از موارد آنگونه که شایسته است به انجام وظایف محوله نمی پردازند و به اصطلاح از کارشان می دزدند. و همواره این سوال برای من مطرح بوده كه، ايرانيان که در بیابانها با امکانات ابتدایی قنوات طویل و عمیق حفر می کرده اند و باغهایی زیبا در دل کویر احداث می نموده اند چگونه به ملتی تبدیل شده اند که در بسیار از منازل آن حتی یگ گل هم پرورش داده نمی شود.

  از سویی با یک نگاه گذرا در می یابیم که ادبیات ملی و میراث فرهنگی ما سرشار از مضامين و مفاهيميست که در آنها از کار و آفرینش تمجید شده و بیکاری و بیعاری سرزنش گردیده است، این مهم در بسیاری از اشعار شعرا، کتيبه ها و ضرب المثلها نمود روشنی دارد. و از سوی دیگر شاهد بهره وری نامناسب نیروی کار و تولیدات نامناسب در کشور می باشیم، من بسیاری کارفرمایان را دیده ام که برای انجام امورشان  اتباع بیگانه را استخدام نموده و به هموطنان خود اعتماد نمی کنند، هرچند بخش مهمی ازاین گرایش می تواند ناشی از نگاه سودجویی و بهره کشی باشد اما در یک نگاه دقیقتر متاسفانه مشاهده می شود که دلایل بیشتر و مهمتري در این امر مداخله دارند که عدم اهتمام جدی جوانان ایرانی به کار صادقانه و نداشتن تعهدات حرفه اي از آن جمله است متاسفانه در جامعه ما تقلب و كم كاري در بسياري موارد به نوعي مورد تشويق قرار ميگيرد. جالب اينكه بسیاری از مادران ايراني  هنگام دعای فرزندان، برایشان آرزوی ثروت بی زحمت می کنند! و بسیاری از خانواده ها راههای فرار از مسولیت اجتماعي را به فرزندان خود آموزش می دهند. يقينا ريشه كم كاري ايرانيان در فرهنگ ايراني نهفته است. بهره وری نیروی کار در ایران بسیار پایین بوده و افراد توجه زیادی به توسعه مهارتها و یا بهبود عملکردشان ندارند. وقتی عامل فرهنگ در کنار عواملی چون کمی دستمزد و یا پرداخت های ناعادلانه  قرار می گیرد، مساله شکل فاجعه به خود می گیرد. ايرانيان امروز به صورت بي سابقه اي متوقع شده اند آنان مايلند با كمترين زحمت بيشترين سود و منفعت را كسب نمايند و از آنجا كه ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي كمرنگ شده است، مساله قاچاق مواد مخدر، دزدي، خيانت در امانت، بهره كشي از كودكان و افراد طبقات ضعيف جامعه و فحشا به شكل وحشتناكي گسترش يافته است. من ديده ام مديراني كه سالها خدمت صادقانه نموده اند و از موقعيت شغلي خود سو استفاده ننموده اند، از نگاه كوته فكران متهم به بي عرضگي و ناتواني شده اند و چه بسا افرادي كه خون دل بينوايان جامعه را مي مكند، حرمت اجتماعي يافته اند.

نكته مهم اينكه منظور من در اين گفتار، افرادي كه به دلايل عديده اقتصادي و اجتماعي فاقد فرصت براي كار كردن  مي باشند، نيست و نيزمن منكر ابن نيستم كه كارگران جامعه در زير فشار كمرشكن هزينه هاي زندگي و نابرابريهاي اجتماعي قرار دارند. قصد من صرفا توجه به اين مساله است كه همه اين عوامل توجيهي براي هرچه بيشتر كار نكردن و گريز از مسوليتهاي اجتماعي شده است. نمونه افراد بي مسوليت در ميان معلمان، كارگران، روحانيون و اساتيد دانشگاهي، مديران، پزشكان و تمام افرادي كه به نوعي از كديمين و عرق جبين يا نيروي اندیشه، امرار معاش مي نمايند، وجود دارد و هر روزه بر تعدادشان افزوده مي گردد. نكته ديگر اينكه من قوياً موافق كار كردن و دادن مسووليت در سنين پايين مي باشم چراكه مقوله كار، مانند آموزش خواندن و نوشتن و آداب اجتماعي از موارديست كه ضرورت دارد از كودكي بدان پرداخته شود. لكن نبايد بهانه اي براي سو استفاده و بهره كشي از اطفال شود و اين مهم بايد با نظارت خانواده ها و با اهداف مشخص وبرنامه ريزي شده صورت پذيرد.

مرور خاطرات تلخ

امروز دوم خرداد است روزی که برای بسیاری از همسالان من پرخاطره است. یازده سال پیش در چنین روزی من شاهد غلیان احساسات مردمی بودم که سراسيمه درخروش بودند، و انگار که اسرافیل در صور دمیده باشد فوج فوج، مسحور و مخمور به حرکت در آمده بودند. به اعتقاد من آنها  بدرستی نمی دانستند که به کجا میروند و از چه گریزانند. در آن ایام من به کسانی که وعده تولد موسی را می دانند می گفتم که نوزادی نارس به دنیا آمده که بزودی تلف خواهد شد و چه عجیب است حال این مملکت که همه چیز در آن نارس است سرزمین عشقها و کینه هاي نارس، انقلابات نارس، اعتقادات نارس و اصلاحات نارس. میوه درخت اصلاحات هم نارس چیده شد یقینا بنیانهای فکری و فلسفی آن متناسب با نیاز جامعه ایرانی درست و كامل شکل نگرفته بود. باغبان باغ اصلاحات سیاستمدارانی بودند که به منافع آنی می اندیشیدند، معلمانش سواد کافی نداشتند و مبارزانش مردان مبارزه نبودند. و حاميانش انتظار فتح وپيروزي بدون هزينه را داشتند.  من از شامگاه دوم خرداد هفتادو شش تا سحرگاه هجدهم تيرماه هفتادو هشت شاهد مرور دوباره تاريخ مردماني عجيب بودم مردماني كه هيچوقت در ميانشان احساس آرامش نكرده ام و هيچگاه بدانها اعتماد نداشته ام اما هميشه صميمانه دوستشان داشته ام. من حتي به خاتمي هم اعتماد نكردم چنانكه به رقيبش، من به او راي ندادم و از اين تصميم در حال حاضر نه پشيمانم و نه خوشحال. خاتمي توانايي رهبري اصلاحات را نداشت آنچه از وي به عنوان صبوري و بردباري گفته مي شود به اعتقاد من ناتواني وي در هدايت و تصميم گيري در مقاطع حساس بوده است. روزهايي مانند دوم خرداد براين ملت بسيار آمده و خواهد آمد چراكه،  مردماني كه از تاريخشان پند نمي گيرند، محكوم به تكرار گذشته اند.

و فردا سوم خرداد است روزي كه بايد ظاهرا سرشار از غرور باشد اما من هيچگاه از هيچ جنگي در تاريخ اين كشور احساس غرور نكرده ام جنگ براي من ياد آور نگاه نگران مادرم به صفحه تلويزيون است هنگاميكه مارش پيروزي نواخته مي شد، مادري كه نگران حال پسرش بود كه درجنگ شركت جسته بود. من قلبا آرزو دارم كه روزي تمام ارتشهاي دنيا منحل شود و سربازان به مرخص دايمي بروند و مايلم كه تمام صفحات تاريخ كه در آنها از جنگ سخني گفته شده پاره شود و به مردان و زنان جهان به جاي كينه ورزي و نفرت، دوستي و محبت آموخته شود. من دوست ندارم از جنگ بنويسم و ترجيح ميدهم كه از صلح و دوستي سخن بگويم هرچند از نگاه برخي ياوه سرايي شمرده شود.

بهانه هایی برای خوشحالی

سال ۸۷ را خیلی پر مشغله آغاز کردم. من حتی تعطیلات عید هم به طور کامل نداشتم و از هفته دوم درگیر کارهای عقب افتاده ام شدم. در اسفند ماه تمام سعی خودم را کرده بودم که سال ۸۷ را با  فراغ بال شروع کنم  اما با شروع سال نو دوباره روز از نو و روزی هم از نو، ما هم که همیشه نوروزی!

به پشت سرم که نگاه می کنم از خودم می پرسم، آیا این منم اکه اینقدر فعال شده ام؟ به هر حال این هفته بعد از دو ماه سلمانی رفتم و اصلاح کردم، طي اين مدت چند تا پروژه درسی و غیر درسی را انجام داده ام. المپیاد علمی دانشجویان هم به خیر و خوشی برگزار شد. همایش سالیانه دانشکده هم که با تلاش دانشجویان به سلامتی هفته بعد برگزار می شود . چند تا کار اداری مهم هم داشتم كه بالاخره بعد از مدتها  به سامان رسید مخصوصا درگیری با این اداره ثبتی ها که خدا مصاحبتشان را نصیب گرگ بیابان نکند! و مهمتر اينكه در کنار تمام اینها وبلاگم را راه اندازی کردم! البته در کوران مشغله مجبور شدم بعضی کارهایی را که خیلی دوست می داشتم فاکتور بگیرم. از خیر مدرک کارآفرینی که کلی برایش وقت گذاشته بودم و دویست و پنجاه هزار تومان ناقابل برایش هزینه کرده بودم گذشتم و پروژه هایش را تحویل ندادم. اما هنوز چند تا کار اساسی که در دانشکده شروع کرده ام ناتمام مانده است که امیدوارم تامهرماه به سامان برسد . اگر همینطور پیش بروم تا پایان سال از پایان نامه ام دفاع می کنم! اوایل امسال به پاس زحمات بیدریغم!! ارتقای شغلی گرفتم که شاید  انگیزه ام را بیشترکند كه البته معمولاً نتيجه عكس مي دهد.

  امروز توی دانشکده خبرهای خوبی از دانشجویاني كه نتیجه کارشناسی ارشدشان اعلام شده بود شنيدم. البته من نتیجه برخی را قبلاْ از مجاری غیر رسمی! می دانستم اما دیدن قیافه های شاد دانشجویان  و شنیدن خبر موفقیت بچه ها برایم هميشه خوشحال کننده است. مضاف بر اینکه امسال بچه های ما گل کاشته اند و چند تا رتبه تک رقمی داشتیم. من احتمال میدهم در مرحله نهایی المپیاد علمی هم دانشجویان ما بدرخشند. البته بعضی ها هم رتبه مناسبی نیاورده بودند که من طبق معمول دلداریشان دادم وبرایشان قلباْ آِرزوی موفقیت در مراحل بعد کردم.

من اطمینان دارم با تمام گرفتاریها، امسال سال خوبی خواهد بود فعلا تمام سعی من این است که تا قبل از بیستم مرداد ماه که قصد تشرف به حج عمره را دارم کار عقب افتاده ای نداشته باشم. بعضی وقتها احساس می کنم زیادی به کارم وابسته شده ام و در اینگونه وقتها احساس نگرانی می کنم چون هنوز هم از هر گونه وابستگی در هراسم. اینها را گفتم شاید به دو دلیل: یکی اینکه به آن دوستانی که مرا متهم به بدبینی و تلخ گویی میکنند بگویم که عمراْ من اینطوری باشم! دوم اینکه اگر دیر به دیر می نویسم واقعا گرفتار بودم اما سعی میکنم از این به بعد بیشتر برای نوشتن در وبلاگم و خواندن وبلاگهاي دوستان وقت بگذارم از تمام دوستانی که طي اين مدت، حضوری و تلفنی و کامنتی مرا از راهنماییها و محبتشان بهره مند نموده اند سپاسگزاری می کنم.

 یادمان باشد که همیشه بهانه ای برای شادی و امید واری وجود خواهد داشت اگر بهانه جو ی خوبی باشیم.